تبليغاتX
...روز دلتنگی

حالم خوب است.

 آنقدری که پلک هایِ جدیدِ ظریف و کوتاه چشم هایم را از آن بی حالتی محض در بیاورند. آنقدری که دور اعداد فهرست کتاب، دایره بکشم و تنهایی بزنم تو دلِ شلوغیِ نشر مرکز نمایشگاه کتاب تهران.آنقدری که با کفش های پاشنه ده سانتی توی عقد خواهرم، ظهر تا شب سرپا باشم و جای میوه و شیرینی و پیش دستی را نشان ملتِ بی تاب بدهم.

حالم خوب است.

حالا بیشتر از یکماه از آن روزی می گذرد که دختر اتاق بغلی بهم گفت سه ماه استراحت.گفت سه ماه خواب و تعطیلی روال عادی زندگی.خوب یادم هست." سیاهاب" کرول اوتس دستم بود. دراز کشیده بودم روی تخت و توی آن لباس های صورتی گل و گشاد کتاب می خواندم تا بلاخره آن یخچال کوچک نجات بخش توی هواپیما از تهران برسد. دختره که بار دوم پیوندش بود، آمد و گفت" این کتاب چیه، بذار کنار" و بعد گفت سه ماه استراحت. مامان همراهم بود وگرنه پا می شدم و شال و کلاه می کردم که خداحافظ. راستش تا آن لحظه تصورم این بود که سر ده روز سرپا می شوم.سرپا نه به این معنی که بدوم و این ها. نه. اما سه ماه کتاب نخواندن و ننوشتن و سرکار نرفتن برایم وحشتناک آمد. البته بیشتر از یکماه دوام نیاورد استراحت.

حالم خوب است.

 نه دکترم، نه دختره و نه مادرم ـ که سخت گیرانه مواظب استراحت کردنم بود ـ خبر نداشتند که بُعد کمّی زمان قرار نیست حال مرا خوب کند. خوبی حال من مدیون تک لحظه هاست. لحظه های نابی که مثل باران برایم بارید و تا مدت ها رگ های خشکیده روحم را پر آب کرد.واقعیت اینکه هنوز خبری از بهبودی چشمگیر در بینایی ام وجود ندارد. اما آنچه که بعد از این عمل بهبود یافت را، هرگز و هرگز و هرگز فراموش نمی کنم.حیف که روایت این تک لحظه ها از ارزششان می کاهد. کمرنگشان می کند.

حالم خوب است و زندگی مثل همیشه با تمام روزهای سهل و صعبش ادامه دارد.

+ تاریخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 15:16 نویسنده مها |

تجربه ای خاص پیش رو دارم. با چشم و لباس سفید و پیوند و بخیه و بیهوشی. نمی دانم این تجربه چند روز خواندن و نوشتن را از من دور خواهد کرد. سپرده ام به وحید که کدام کتاب ها را بردارد و حافظه رکوردر گوشی ام را سبک کرده ام برای وقت هایی که بجای نوشتن باید حرف بزنم.

در معرض چنین تجربه ای قرار گرفتن آدم را آسیب پذیر می کند. تو انگار کن آدمی باشی که همه اش بدود و بعد ببیند باید بنشیند و زانو بزند. من زانو زده ام و در این حال نه احساس حقارت و نه احساس شکست.نه. حسی مثل دوست داشتن و نرم شدن دارم. مثل اینکه هر عابری که از مقابل منِ زانو زده، عبور کند، فردیست که بالقوه نازنین است و ارزش لبخند زدن دارد.

ندیدن شاید رنج خوبی باشد برای منی که دیدن قشنگ را فراموش کرده. که این بار دیدنم را آب بکشم و  قدرش بدانم. تا خیابان و ماهی و آب و میدان و بچه و کفتر و کفش جفت شده دم در و پرتغال و روسری و دوست را پاکیزه تر نگاه کنم.بله...

تا نگاه بعدی بدرود.

+ تاریخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ساعت 1:51 نویسنده مها |