تبليغاتX
...روز دلتنگی

!یادداشت های یک ذهن سنگین ...همین

آی تو که سبزی...خانه داری...
 

خب آقای شکیبایی.این هم از شما.شما هم رفتید.بپیوندید به نادر ابراهیمی عزیزمان ، به قیصر و رادی و بابک بیات و تمام آنها که دست به دست هم داده بودید و عمری برایمان خاطره ساخته بودید و نوستالژیک بارمان آوردید.

چقدر این عکستان را دوست دارم.چون هنوز می خواهید حرفی بزنید.انگار ناگفته ای دارید و من خوشحال میشوم که مجبور به گفتن هستید و ناچار ترکمان نخواهید کرد.راستی پیرهن آبی بهتان خیلی می آید.حالا که فکر می کنم میبینم تو بیشتر فیلم هاتان هم پیرهنتان آبی و در همان مایه ها بوده.هرچند ما شما را بیشتر سبز می شناسیم.تا می گوییم خسرو شکیبایی زیر لبمان زمزمه می کنیم سبز سبزم خانه دارم...

دوست داشتنیه عزیز مدتها بود سهراب را به صدای خم دار و عمیق و خسته ی شما میشنیدم.مدتها بود  mp3 ام در تاکسی و ترافیک و کلاس بی مصرف و تنهایی و مهمانی به حجمه ی خالی و دلدادگی و رگ پنهان های شما خو گرفته بود.هنوز خیلی شعرها را میشد با صدای شما شنید و معنایش را دریافت.

جمعه روز دلگیری بود.شما که برای همیشه گذاشتید و رفتید دلگیر تر.چقدر مشتاق و منتظر نشستم پای سینما 4 و حتم کردم که حمید هامون را ببینم و التیام بیابد غم نبودنتان...واکسی را داد و من چند تا هم فحش دادم به نئورالیسم ایتالیایی...من هامون را می خواستم.و حمید مقدم اینرا نمی فهمید.گمان کنم نه فقط من ... خیلی ها دلشان برای هامون دیدن لک زده باشد.

من فردا امتحان دارم.امتحان آزمایشگاه بافت شناسی.اصولا بایستی نشسته باشم و بافت بخوانم و اسلاید تماشا کنم.اما به جهنم.من 20 و اندی ساله خسته ام آقای شکیبایی.خسته ی این دنیا.شمای حساس را تحسین می کنم که 64 سال بودید و با اینکه چشمانتان داد میزد خسته اید کار کردید و عشقتان را به پای کارتان ریختید.

خب بس است.میدانم.سر دل من هم وا شده و دارم زیاده از حد وقت میگیرم که الان میلیون ها آدم خاص و عام مخاطبشان شمایید و انتظار هم دارند صدایشان را بشنوید.محبوب بودن همین است دیگر...ممنونم که مردمی بودید و اینقدر مال من!!! ممنونم.

 

+ رضا كيانيان  :  خسرو جان! هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت!

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 23:58  توسط مها  | 

    

گاهی اتفاق ها، چون نشانه اند.مزید بر علت میشوند.اتفاق هایی که به نظر شاید عادی بیایند و بشود راحت از کنارشان گذشت.حتی نیم نگاهی هم نینداخت.عده ای حتی می توانند پوزخندی بزنند و به طعنه نگاه سرزنش آمیزی هم بکنند.

اما وقتی داشتم پرنده ی کوچکم را در باغچه ی جلوی پنجره دفن می کردم غمگینی ام را فراموش کردم و امیدوار به این فکر کردم روزی اینجا گیاهی خواهم کاشت و گیاه من سر به آسمان ها خواهد کشید و پرواز را معنایی دیگر خواهد بخشید.شاید پرنده ی کوچکم نباشد و من دیگر نتوانم نگاهش کنم و روی شانه ام بگذارم و دوست داشتنم را با نوازشش ابراز کنم، اما هیچ کس و هیچ شرایطی نخواهد توانست و نخواهم گذاشت به روح سبز او تعدی کند.هیچ کس...

و این یک راز خواهد ماند.رازی که فقط من و شما می دانیم!

     

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 0:0  توسط مها  | 

تمام این یک سال را...
شروع کرده بودم.با یکی بود و یکی نبود.یک روز گرم تابستانی.یک سال پیش همین وقت ها.چه فرقی می کند دقیقا چه روزی؟...نه هیچ فرقی نمی کند.اینجا را دوست داشتم.چون آدم هایش از جنس کلمه بودند.که کلمه لباس من بود.غذای من بود.فکر من بود و کلمه شاید من بودم.نه نه...من شاید کلمه بودم.به کسوت آدمی...نفس کشیدن هایم بوی جوهر قلم میداد.

یک سال گاه روزهایم را یه قلم دکمه ها،به تصویر کشیدم.آنوقت آدم های کلمه ای می آمدند و عبور می کردند.آدم های رنگارنگ.روز دلتنگی ام قد می کشید و سایه می انداخت بر روشنایی های روزها.اینجوری شب هایم روشن تر مینمود و پنجره اش دنیایی را می یافت بی حساب بزرگ.آخ که ما آدم ها هنوز دلتنگ بودیم.دلتنگ همدیگر.دلتنگ خود.دلتنگ کلمه های نیافته.ندیده نشنیده...مشتاق باش مشتاق.اینجا گاهی نور میبارد.

مفاهیم تغییر می کرد.فاصله ها رنگ می باخت.دنیا جلوه ای دیگر از خود را نشان میداد.یکی این گوشه ، دیگری گوشه ی دیگر.چه میشود کرد.حس مثل موج می آمد و گیر می کرد.دلتنگی برای فاصله نبود.برای اشتراکاتی بود که در فاصله ها شکل می گرفت.اصلا شاید فاصله ها اشتراکات را ایجاد می کردند.چه گویی انسان خیلی تنها بود در این جمع نزدیک هر روزه اش.  

   پر از سوءتفاهم.سرخوردگی از برداشت های نامربوط.بده بستان های بی سر و ته.غمگین از تقدس بر باد رفته ی کلمات.دور از نوستالژی کاغذ و قلم.دفترچه خاطرات که پر نمی کنیم تا در انتهایش پنج برعکس خونین به جا بگذاریم؟!!گاهی حقیقت اذیت کننده ی حقیر دنیا اینجا سرک می کشید.اینجایی که برای چشیدن طعم آرامش آمده بودم.که در پناه کلمات از ریزش باران چرندیات و روزمره گی ها، بار سنگین ذهن، سبک کنم."ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟"

     بارها ذهن خسته ام حرف زد .گله کرد و عاصی، درد و شکوه نوشت.تا خواست نمایش داده شود شمعی کنار وبلاگ تابید.بعد گفت نگو.ازتاریکی بد نگو.که توانش را همه دارند.نامیدی را هر سواد کودکانه ای قادر است هجی کند.شمع بیاور...روشنایی.بگذار در این ملول تاریک به سوسوی شمع امیدوار باشیم و آبی آسمان را انتظار کشیم.

روز دلتنگی ام ۲۴ ساعتت ،۳۶۵ روزه شد.بگذار در آغوشت بکشم و طعم تلخ و گس ات را به شیرینی و شادی گاه لحظه هایت مرور کنم.مهربانانه پذیرفتی ام.حرفی نیست.دلتنگی ات عمیق و مانا.


یادداشت ها در ادامه مطالب 

۱. و خداوند معجزه می کند.......نسیم اسلام پور

۲. ایستگاه...........................سید وحید حسینی نامی

۳. نون بهرامی.......................نبی بهرامی

۴. پرسپکتیو..........................سحر فکردار

۵. پاواروتی...........................سمانه مطلبی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 0:10  توسط مها  | 

گاهی باید از پشت پنجره دید ، حوالی زندگی را .
 ــ مهم نیست که فراموش کردن.درگیرن... خسته ن.خب آخر ترمه...کارای اونم زیاده.زن اینها را بلند بلند انگار برای کسی تعریف کرد و بعد مایه کیک را توی قالب ریخت و گذاشت توی فر. دوباره بلند پرسید: به نظرت کار خوبی نکردم که امروز رو مرخصی گرفتم؟...سوال تمام خانه ی خالی را دور زد و باز به آشپزخانه برگشت.آرام نشست روی صندلی و ابرو بالا برد. ــ نمی دونم...! با انگشت سبابه از مانده ی مایه، کمی برداشت و مزمزه کرد.طعمش را پسندید چون سرش را به نشان تایید تکان داد و چشمانش درخشید.  ــ چرا عالیه! هیچ می دونی چند وقت میشد که کیک نپخته بودم ؟عالیه که مرخصی گرفتم...کار خیلی به جایی بود.بعد فرز بلند شد و ظروف روی میز را جمع کرد و مشغول شستشو شد.زیر لب چیزی می خواند.آهنگ صدایش با بوی گرم پختن کیک درهم آمیخت و مخاطب حرف هایش را سرزنده تر کرد.آنقدر که از یاد برد ساعتی پیش چقدر از فراموش شدن ترسیده بود و از شما چه پنهان که گریه هم کرده بود.

دیروز روز زن بود و مثل هر روز تمام شده بود.

اعتقادی به داستان های هپی اند ندارم.واقعیت کمی(؟...!!!) تارتر از این حرف هاست.قرار بود امشب شوهرش شیفت باشد و دخترش به خاطر تکمیل پروژه اش دیروقت به خانه بیاید. اصلا واقعیت هم همین است.اینکه تنهاست و خود درونی اش مدت هاست فراموش گردیده.قرار بود کیک را هم دست نخورده بدهد به نگهبان مجتمع که تازه نامزد کرده و برای گرفتن روبان آمده دم در خانه ی اینها.آخر نامزدش امشب از شهرستان خواهد آمد.می فهمید که؟ آدم ها وقتی تازه نامزد می کنند کادوی روز زن همسرشان را روبان هم  می بندند.

گاهی اما داستان آنجور که می خواهی پیش نمی رود.آنقدر که ذوق و هیجان زن برای پختن کیک بر سیر منطقی داستان غلبه می کند و مجبور میشوی قسمت آخرش را حذف کنی.درست مثل یک ببینده از پنجره ی اتاقت خانه ی روبرویی رابه تماشا بنشینی...منتها درست مثل یک بیننده...آنهم با وسعت دیدی به اندازه ی چارچوب مربعی یک پنجره...

به نظرم کیک بیش از آنچه زن تصور می کرد خوشمزه شده بود.قیافه های هر سه تاییشان اینرا می گفت.تازه زن ۵ بار گل های توی گلدان را برداشته و بو کرده بود.قبلا گلدان خالی بود.

             

|+| نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 17:18  توسط مها  | 

آدم ها
 اختصاصی برای عمو عباس...

                               عموی کودکی های شاد...می دانم زیاد نت می آید.بلکم اینجا را هم ...

            

کیمیا مدام دارد سوال می کند...خیلی بزرگه اونجا؟... بزرگ تر از خونه شما؟...خونه مادر بزرگ؟...اونجا از روسری های پولک دار هم هست؟ و بعد توضیح میدهد که نیکو دختر خاله اش یکی از آنها دارد...کیمیا دارد حرف میزند و می پرسد و وقتی میبیند حواسم نیست دستم را می فشارد...هوا گرم است و من میترسم اگر دست کیمیا را رها کنم ناراحت شود.هوا بدجور گرم است و کیمیا ...

پدر دارد بلیط ها را میگیرد...

ایستاده ام و قیافه ی آنهایی که دارند از نمایشگاه بیرون می آیند را نگاه می کنم.دلپذیر نیست.میشود حدس زد با این شلوغی و گرما دلیلش را...یک لحظه یک نگاه آشنا میبیندم.پیدا می کنم...خدای من...دارم بال در می آورم.خودش است.خود خودش...کمی چاغ شده...تکیه داده به ماشین و دارد راه را نگاه می کند.دست کیمیا را رها می کنم و خیز بر میدارم سمت مادر...ماما عمو عباس...؟...خودش نیس؟...ماما خودشه! مادر چشم نازک می کند و بعد می گوید آره...نگاه به بابا می کنم.هنوز توی جماعت ایستاده...آستین مادر را می کشم...بریم، بریم پیشش...بریم!چند قدم فاصله داریم.توی همان چند قدم تمام آن سال ها برایم مرور میشود.تابستان های خنک هروی...زمستان های سرد پیست اسکی...طعم سیب زمینی ها ی آتش پز...آتش بازی های بزرگ...آلبالو خشک های ناتمام...دوستم داشت.اینرا همیشه می گفت.خیلی دوستم داشت.کودک میشوم وقتی روبرویش می ایستم.چند سال بعد؟ ۶ سال؟ بیشتر؟ نمی فهمم ولی دارم جست و خیز می کنم و شال ام را روی سرم جابه جا می کنم.باید بگویم تمام این سال ها یک جمعه نبوده که یادم نباشد.باید بگویم دلتنگی کودکانه ام را...مادر صدایش می کند و بر می گردد...سلام؟...نه بگو سلااااااااااااااااام...بگو تویی؟بگو چقدر بزرگ شده ای...بگو ...نمی گوید.آرام و رسمی حرف میزند...به من هم می گوید خوبی خانوم؟...کی؟من ؟خانوم؟

اه دارد حالم بد میشود.بابا منم...همان من...من؟!!!...

حتی این توضیحات پدر که از همه بریده و تنهایی توی شرکت زندگی می کند و خانه اش هم نمیرود قانع ام نمی کند.

مادر می گوید تو شلوغی گم نشوی حواست کجاست؟...غر میزنم که گم شدم زنگ بزنید پیدایم می کنید...بعد می ایستم و عقب راه را نگاه می کنم و زیر لب می گویم گم شدم اگر...رفته است.

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 0:34  توسط مها 

حلقه
سرش را به پنجره ی اتوبوس تکیه داده بود و حلقه ی توی انگشتش را مدام بازی میداد.چشمانش تصاویر سریع و گذرای آدمها را می دیدند که چطور میدوند و حلقه را، آنوقت بیشتر بازی میداد و می چرخاند.انگار پی چیزی بود.پی حرفی...تلخ بود. "چی می خوای؟" اینرا با حرص پرسید و لب گزید.

.

پیرزن آرام آرام پله های اتوبوس را بالا آمد و دست به میله گرفت و نفس تازه کرد.کیسه پلاستیک اش پر بود از توت فرنگی.صندلی کنار دختر خالی بود که پیرزن روی آن جا گرفت.بوی عمه شکلاتی را میداد.همان قدر شیرین و گرم.اصلا به بوی شکلات بود که دختر سرش را برگرداند و نگاهش کرد که شاید عمه شکلاتی خودش باشد...چهره ی زوم شده ی پیرزن بهش لبخند زد و گفت : برا امیر فرخ ه...!!!  پلاستیک پر از توت فرنگی را کمی جمع تر به دست گرفت و ادامه داد: میمیره برا توت فرنگی...خب راحتش هم هست خوردنشون. واس دندوناش.دختر با خود گفت خوش به حال امیر فرخ که مآن بزرگی مثل این داره... !                                      ــ مصنوعیه آخه!!!   اینرا پیرزن کمی خم شده بود و آرام تر بغل گوش دختر گفته بود.   ــ نوه تون؟   پیرزن نزدیک که شده بود یهو سر عقب تر برد.  ابرو در هم کشید و اخمو گفت : دندونای شوهرم!!!

.

سرش را تکیه داده بود به پنجره ی اتوبوس و تصاویر را میدید.آدم ها را و قصه های دلشان را...دستش را صاف گذاشت روی زانویش و حلقه را نگاه کرد.شاید آفتاب می افتاد رویش ولی در هرحال میدرخشید.

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 22:16  توسط مها  | 

دختر آواز بال جبرئیل
 

چیست در این روزهای نیلی و کبود...چیست در این خاکستری آسمان...کدام نغمه را بر دنیا زمزمه کرده اند که چنین مغموم به جستجو ایستاده؟

کدام کلام را کسی نشنید که چاه محرم آن شد؟

خانه ها پناه امن چه نشدند که بیت الاحزان پا گرفت؟

بانو...شب چرا؟...شب...چرا؟!!

.

ایستاده بر اینسوی تاریخ با فاصله ای که پیشی میگیرد بر ۱۴ قرن...

چه سود...کدام پله عرفان را بشر بالا رفت؟!!

...هنوز که غریبی مادر*...

هنوز که میان مه ارتجاع و ابتذال و خرافه، اسیری...

هر روز که گونه ات کبودتر میشود از سیلی تغافل انسان...

و پهلویت دردمندتر که عصیان را بهانه کم نیست...

آتش در خانه ات را چنان نگریسته ایم که چون نوری، اذهان خاک گرفته مان را روشنای کاذبی فراگرفته و بیخبر از  حقیقت روشنایی پشت در ، تو را و میراث تو را ، تحجر نامیده ایم ...

.

بانو ... مجال بیش از این نشاید...فرصت هایمان برای تو کم است...دیده هامان تاب نگاه هر تصویری را دارد جز تو...و گوش هامان عادت داده به دهل های نوازنده دنیا ...

 آه...میراث دار آب و آیینه...که از زندگی بیرونت کشیدیم و به افسانه ات سپردیم...به افسانه...که اعتباری تاریخی برایت به ثبت رساندیم و خوانش آن را منحصربه کتابهای بوی نا گرفته بینش ، تازه آنهم آنچنان که خواستند...

 باز بگو بانو  " فما لکم؟! ... عُمِّیَت علیکُم؟! " بپرس که ما را چه شده...که آیا چشمانمان را بسته اند...

.

ای تکلم کرده با روح الامین

دختر تجریدی زیتون و تین

دختر رود تجلی در مسیل

دختر آواز بال جبرئیل...

                                   (احمد عزیزی)

 * خطاب من نه از سر شایستگی و لیاقت...به حساب کودکی و بهانه گیری ام...کودکی عاصی که دارد از مهر مادر وام میگیرد ...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 21:40  توسط مها 

ساعت۴۰و۲۲ ...اینجا تبریز ، اتاق من/

از این میز شروع کنم که خیل روزنامه و مجله و کتاب همراه با ساعت و عینک و سی دی در هم فرو رفته  یا از زمین که روزنامه های باز شده و تا خورده اش اتاق را شبیه کافی نت های مدل جدید کرده؟...حتی می توانیم باهم به زیر تخت هم سری بزنیم...کتابهایی که باقی مانده از بزم شب اند و صبح به یک حرکت پا از دید پنهان شده اند...

از خودم شروع می کنم.از خودی که کلمه ها هر عصر خنک در کوچه پس کوچه های شهر عرض ادبی می کنند و بعد  د برو که رفتی...انگار به مسابقه ی دو بخواهند مرا نیز به دویدن تشویق کنند.من هم که خدا را شکر عزمم بر آهسته رفتن جزم است و کلمات را میبینم که به چه سرعتی ترکم می گویند...اصلا نباشد کوچه ها...باشد دار و درخت در هم پیچیده ی ارسباران آن بالای بالایش کنار آبشار  آن زمان که متجلی شوی از طبیعت...آن زمان هم، کلمات از بالای دره لیز می خورند و آن پایین در رود قرار می گیرند.من هیچ توری برایشان نگسترانده ام...

از پنجره شروع کنم؟ از خیابان؟ از تراس؟ یا حتی راه پله

از نگاه، از باغچه ، از خاله ، از به همین سادگی، از نسل من و تردید ها وسرگردانی هایش،از سفر، از تو؟!!!...خب از چی پس؟

شروع کنم؟

آی...خدای من.من خیلی وقت است شروع کرده ام و گاه می اندیشم شاید وقت اتمام است.وقت اینکه باز قهوه ام را سر بکشم و بی خوابی را تحمیل کنم بر ذهنی که تابلو ورود ممنوع اش حسابی حالگیریست...

هجی کن مها...ن و ش ت ن ...


              

۱+ چنان که نقس کشیدنت به قلم و کلمه باشد...تو فرض کن مدت زمانیست نفس نمی کشم...دعا که خواهید کرد برای تنفس؟

۲ + اینهم همان سه کلمه ای که باید چشم را بست و گفت...سه کلمه ای که به دعوت رهاورد بیشترین انرژی را از آنها میگیرم...

خدا

خواندن

نوشتن

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 23:25  توسط مها  | 

اینست...
یک کسی را پنهان کرده ام.یک کسی را میان حرف ها و لبخند ها و اشک ها و کارها...

یک کسی را میان آمدن و رفتن و دیدن و شنیدن...یک کسی را میان خوردن و خوابیدن ...

یک کسی را میان من...

یک کسی را میان نیمکت های سبز و بارانی...یک کسی را میان پیاده روهای سنگفرشی و خاکی...

میان کلاس و آزمایشگاه...جلسات و سمینارها...مهمانی ها و پاتوغ ها ...میان اتاق و تخت و ...

میان آیینه ، پنهان  کرده ام کسی را...

صبح ها و شب ها...

یک کسی را...

.

.

.

این روزها آدم ها یا خیلی میبینند و یا نمی بینند...یا خیلی می دانند و یا نمی دانند...این روزها آدم ها در تراس خانه شان روی صندلی های لهستانی به بالشتک های نرمشان تکیه داده اند و از آن بالا شهر را به نظاره نشسته اند و گمان می کنند آن کسی که دارد راه میرود،  دارد راه میرود! 

+دو یادداشت برای من او

|+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 17:57  توسط مها  | 

           

دختر جلویی اش شال بنفش به سر داشت.پاشنه بلند های چهارخونه ی ست با شال و لاک قرمزی که چند دقیقه میخکوبت می کرد.پشتش بود.حدس میزد چه قیافه ای را می توان برایش متصور شد.جلوی پاساژ ترمزی زد و پیچید داخل و جلوی کتابفروشی سلطانی ایستاد.و باز به کندوکاو ویترین را نگاه کرد.حواسش پی پاشنه بلند بنفش بود و لاک سرخ...دستی روی صورتش کشید و لب های خشکش را لمس کرد...بادبادک باز توی ویترین لبخند می زد. لبخند زد و رفت داخل و بعد میان قفسه کتابها گم شد.

آنقدر که شال بنفش...لب های خشک...کتانی های تخت...خنده های ممتد...قیافه های...

آنقدر گم شد که وقتی پیدا شد، دیر بود.دییییییییییییر...مثل همیشه دیر.

ترسید و در تاریکی کتابها را به آغوش کشید و برای اولین تاکسی دست تکان داد.انگار تمام مسافران رسیده بودند.که خیابان خلوت بود ...

خیابان خلوت بود.

 

          

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 0:4  توسط مها  | 

 

منبع کدهای بینظیر جاوا


سخن روز: