تبليغاتX
...روز دلتنگی

امروز من چتر نداشتم.هیچ جا هم قدم تند نکردم.زیر سایبانی هم نخزیدم.

توقفی نبود...

زیر باران بودن، سهم من از هوای این زندگیست.

عادت کرده ام...

آخر،

باران

در درون آدمیست که می بارد.  

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:29 توسط مها


شیعه بودن خیلی قشنگ است.فقط...
باید مقابل صحن طلای امیر امومنین(ع) در نجف، آفتاب نزده ، نشسته باشی و کبوترانی را که بی هیچ واهمه ای از آدم ها راه رفتن روی زمین صحن را به پرواز ترجیح می دهند ببینی و باور کنی...
وقتی فاصله بین الحرمین را در کربلا، برهنه پا طی کنی و دو چشم زینب (س) شوی بر روی تل و میان خیمه گاه و مقتل، الا جمیلا ببینی...
کاظمین باشی و اذان از روی گلدسته ها نوازشت کند و خوشحالی نرمی توی دلت پخش شود.سامرا بروی و بغض ضریح شکسته را بباری.
شیعه بودن خیلی قشنگ است،فقط یکی را...آخری را ، او را ، کم دارد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

- - - - - -

پا نوشت/

دایی آمده دنبالمان.کنارم ایستاده.بیرون دایره شلوغی آدم هاییم.انگشت اشاره اش را می گیرد روی گونه ام زیر قطره اشکی که نشده قورتش بدهم.می گوید دختر این آب چیه؟ نکنه اونجا چشمت تیر خورده  سوراخ شده؟ می گویم دایی ظرفم سر ریز شده.می گویم هیچ نمی دانستم در چه بهشتی بودم.چقدر دلتنگی اینجا را کردم.حیف.حالا یکباره دیدم اینجا زندگی مثل همیشه خاکستری رنگ آغوشش را برای بلعیدنم باز کرده.هیچ کدام اینها را به دایی نمی گویم.فقط سعی می کنم بخندم.چمدانم را پشت سرم می کشم و در صندوق عقب ماشین دایی را باز می کنم.


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:27 توسط مها |

تو فرض کن بر یک بام ایستاده ای و غروبی را می بینی.یکی هم آن سر دنیا، غروب بعدی را می نگرد و دیگری به بامی دیگر، غروب دیگری را...گویا هزار هزار غروب در عالم باشد.هزار خورشید، پشت هزار کوه ،پنهان شود و سرخی تازه ای به آسمان بپاشد.

من همه اش فکر می کنم واقعیت هم همین است.که غروب ،جز تعدد معنوی، تکثر عددی هم دارد.

و بعد خوبتر که فکر می کنم، می بینم تمام غروب ها، همه شان، در یک نقطه از دنیا، یکجا ،جمع می شوند.احساس می کنم بعد،آنجا، غروبش سرختر، دلتنگ تر، بی تاب تر است. شاید همین باشد که عاشق ساکن آن سرزمین، هر غروب، جان بدهد.درست مثل ماهی که توی ساحل افتاده باشد.و ماهی دلش نخواهد غلتی بزند و بیفتد توی رود که باز رودش هم...و فکر می کنم آنجا، هیچ وقت ،خورشید طلوع نمی کند.هوا همیشه یک قدم مانده به تاریکی است.ارغوانی خون آلود...فکر می کنم آنجا ،تشنگی را لای فرمول های شیمیایی آب کرده اند و این شده که آبها به جای سیراب کردن، عطش می سازند.فکر می کنم آنجا ،توی رودخانه هایش، عطش جاری است.باران عطش می بارد و ابرها ،باردار تشنگی اند.فکر می کنم سنگ های سرزمین اش را که بشکافی قلبی را ببینی که می تپد.فکر می کنم خیزران ها بی اندازه افتاده اند و درخت ها خم شده اند و سر درخاک فرو برده اند.من آن سرزمین را ندیده ام اما به حتم باید چنین باشد.

سرزمینی که تمام غروب ها را یکجا دارد...تمام غروب های سرخ را.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:39 توسط مها

 

منبع کدهای بینظیر جاوا


سخن روز: