
ظهر خسته ایست.ظهر بی رمق برف آلود. ولنگارانه دست انداخته ام دور شانه فرناز و روی برف ها تقریبا می خزیم سمت انتهای حیاط.ستون مصاحبه های هفته نامه را باید امروز می بستم.نشده. آدم هایی که من دنبالشان بودم، یا سر جلسه مهم بودند و یا در ماموریت بسر می بردند.با یک رئیس دفتر نهایتا دعوا کرده ام و روابط عمومی یکیشان هم برای راه انداختن کار من مدام خرده فرمایشات دارد.مدرک تحصیلی خودش را پیگیر شویم، کار ثبت نام خواهرش را تسریع کنیم، شرایط بپرسیم.شاید بیش از بیست بار تنها همین امروز خودم را پشت تلفن معرفی کرده ام. فرناز هم می بایست صفحه خبر مراکز را تمام می کرد.نشده.حتمی می باید صونا و ناهید امروز را مرخصی باشند.لعنت به این شانس.خوب می دانیم که با این وضع نشریه تا پانزدهم امکان ندارد دستمان باشد.این یعنی غرولندهای رئیس.این یعنی یک بهانه.یک دست آویز برای فرداهای موهوم. به درک! منی که اهل چای نیستم چند بار زنگ زده ام به سید که برایمان چای بیاورد.میان کار، همه اش داریم چای می خوریم و می گوییم و می خندیم.دوتایی.واقعیت، انگیزه تلاش مداوم سابق را نداریم.حس جدیدی توی رگهامان دویده. فرناز توی گوشم می گوید و من از خنده منفجر می شوم.بعد ادای شین را در می آورم و اشک از توی چشم های فرناز بیرون می زند.می گویم حالا بذا سه روز دیگه که رئیس گفت اخراج، بیشترم می خندیم.می گوید سه روز دیگه؟ دیره! کاش همین الان بگه.بگه خانوما گم شین لطفا.از همین امروز.می گویم پس بذا برم یه ندایی بهش بدم.امروز کمترین ضربه روحی رو متحمل میشیم هااا.میخندد.
نمازخانه خالیست.دوتایی تکیه می دهیم به دیوار و پاهایمان را دراز می کنیم.دارم انگشت های پاهایم را تکان می دهم.نگاهش خیره ی حرکات انگشت هام از پشت جوراب است.می گوید فک می کنی 5 سال بعد تو چه حالی هستیم؟ چیکار می کنیم؟ بدبختیامون تموم شده؟ به جایی رسیدیم؟ اینهمه دویدیم...می گویم.می گویم که پیشگویی فروغ خواهرش،درست خواهد بود.5 سال بعد شده ایم همان جنس بنجل هایی که ما را به شوهرهای بدشانسمان انداخته اند.ممکن است تا آن زمان پسمان هم آورده باشند.5 سال بعد پیرتر...شکسته تر...خسته تر...مچاله تر...با لحن مسخره ای می گویم.می خندد.با دست می زند روی زانویم که یعنی بس است. حالا خنده ی خودم قطع نمی شود.آنقدر می خندم که به سرفه می افتم.پاهایم را جمع می کنم تو شکمم و دست فرناز را فشار می دهم. او هم دست مرا فشار می دهد: مها...مها بسه.خم می شوم و سرم را می گذارم روی شانه اش.تا برمی گردد، خودم را می اندازم تو بغلش...آرام شانه ام را می مالد: بلند شو. بلند شو نمازمونو بخونیم و بریم.بعد چادر سفید گلداری را بهم می دهد.
سر از سجده نمی شود برداشت.بزرگی خدا وقتی آدم در تنگناست، زیادی وسوسه انگیز است.آدم را به هوس می اندازد و حریص می کند.فرناز می گوید تموم نشدی؟ د بدو،بلکم تونستیم تا عصر صفحه ها رو ببندیم.
سر بر می دارم: می بندیم.
زیپ پوتینم را می کشم و دنبال فرناز که جلوتر راه افتاده می دوم.دوباره سروصدایمان توی حیاط دانشگاه می پیچد و کلاغ روی درخت لخت سرمازده را فراری می دهد.
+ دکتر بیگی، آقای استاندار از شما ممنونم. من که شما را نمی شناسم.نمی دانم چطور آدمی هستید.هرچند نگاه سیاسی ام مشخص است.اما از اینکه در کارتان اینقدر مصر و جدی هستید و از اینکه از آنهمه، تنها شما یک بله گفتید و پای قولتان ایستادید مطالبی را که خواسته بودم، تایپ شده و مرتب، سر وقت مقرر بدون یادآوری فکس کردید و غافلگیرم ، باید بگویم: ای ول!
تولدتان پیشاپیش مبارک.
قبل نوشت:
این روزها هر کسی( اهل قلم و خبر و ...) بهم می رسد از کامیکازه و اسمم توی عوامل فیلم می پرسد.از داستانکی که کامیکازه، برداشت آزادی از آنست.کمی خجالت می کشم.چون وقتی این داستانک را می نوشتم هنوز بصورت حرفه ای دنبال حوزه داستان و نوشتن نبودم.لذا امروز خودم هم نقد هایی برایش دارم.بهرحال چندنفر از دوستان خواسته بودند و منهم اطاعت امر می کنم و داستانک را اینجا می گذارم.البته باید اضافه کنم این داستانک قبلا هم در وبلاگم (بهمن ماه ۸۶) پست شده بود.در ادامه یادداشت ایست برای مجموعه داستان فرار نوشته آلیس مونرو.کمی طولانیست و هردمبیل و خارج از حوصله عام.باشد برای کسانی که عشق ادبیات و حوزه داستان اند.
بلاخره باید پایین رفت

خم شد و پایین را نگاه کرد.حساب کرد تا آن پایین، چند ثانیه طول می کشد؟...۱۰
ثانیه؟ یا کمتر؟...شاید هم بیشتر...
بعد برگشت و راه پله را نگاه کرد ...چند تا پله آمده بود بالا؟...
چند سالش بود؟ ای بابا پس آسانسور برای چیست؟ چند بار خندیده بود؟ چند بار
گریسته بود؟ تازه آهنگ هم دارد! آسمان شب را نگاه کرد. چند تا ستاره
می درخشید؟ چند بار گفته بود لعنت به زندگی؟ گاهی برای تفریح هم می شود زنگ
اضطراری اش را زد...! چند بار گفته بود خوشبخت ترین آدم روی زمین ام؟!! چند
بار فردا صبح را بی انتظار مانده بود؟ فکرش را کرد که چه لذتی دارد تو چشم
های نگران همسایه نگاه کردن که آخ ببخشید! دستم به زنگ اضطراری خورد! چند دفعه
صبح که بیدار شده بود موجی از غم و سنگینی خفه اش کرده بود که باز هم
.....باز هم ...باز...هم!
خم شد و پایین را نگاه کرد.
بله...۱۰ ثانیه...و بعد فکر کرد اولین کسی که برای آخرین بار دوست دارد
نگاهش کند که باشد؟ و بی شک گفت او...او و تمام او هایی که مدام و بی انصاف سه
حرف را تکرار کرده بودند.
فکر کرد کاش آن لحظه فقط آنی زنده می ماند و به چشمهایش خیره می شد که همین را
می خواستی؟!!
تصمیم اش را گرفت.زندگی خیلی غم انگیز بود.خیلی. آماده شد و چشمانش را
بست.و بعد...۱،۲،۳،۵،۶،۷،۸،۹،...
سرفه ای کرد و ادامه داد...۱۰،۱۱،۱۲....تمام پله ها را که بالا آمده بود، یکی
یکی پایین آمد.عجب راه پله طولانی...
ظرف های نشسته شام، ۲۳۲ صفحه درس نخوانده،و بازنویسی صورت جلسه های هفته
پیش برای صبح.
جانش که از آن بالا خودش را پایین انداخته بود ۱۰ ثانیه هم طول نکشید که
پایین برسددرست ۵ ثانیه و ۰.۲ اش!
ولی جسم هنوز ۵/۱ پله ها را هم، پایین نیامده بود.
فرار از روزمرگی

در روزهای شلوغ و آشفته، با وجود حجم کاری بالا، احساس ساعاتی مفید و لذت بخش، تنها زمانی برایم حاصل شد که " فرار " آلیس مونرو را بدست گرفتم و باید اعتراف کنم مطالعه این کتاب جز نادر اتفاقات خوشایند و به یادماندنی امسالم به شمار می آید.
بعد نوشت:
+چشم هایی هستند برای خواندن و دیدن که آدم از آنها متنفر است.همیشه بوده و خواهد بود.اینرا باید بفهمم و صبر کنم و بالا نیاورم.
+بعضی آدم ها کوچک و بی ارزش نیستند.اما اصرار دارند که این اتفاق برایشان بیفتد.بعد هرکاری می کنی که کمتر خودشان را بشکنند نتیجه معکوسی دارد.حتم دارم شما هم برخورد داشته اید.
+پست قبلی ام یک تحلیل اجتماعی بود از وقایع این روزها...حذف شد!!! بعد از آن نسبت به " احساسی نوشتن" آلرژی پیدا کرده ام.