+ سر سفره های افطار التماس دعا...
حالا من بعد یه مدتی اومدم بنویسم.کارای تابستونم رو تموم کردم، مسافرت هامو
هم رفتم، انتخاب واحد هم کردم و حالا منتظرم...منتظر شروع ترم جدید...منتظر
شروع کارای پاییزم... منتظر مهمونیه خدا و فامیلا...
نمی دونم این بار مسافرت شمال یه طور دیگه ای بود...همش نوشتاری لحظه هام می
گذشت! می دونید چی میگم...انگار تو همون لحظه ای که چیزی رو می بینی یا حسش
میکنی، بخوای بنویسی...تو تمام طول سفرم انگار اونو برای مخاطبی که نمی دونم
کی بود داشتم نوشتاری تعریف می کردم...همه ی موضوع ها انگار یه سوژه ی جدید
باشن برا نوشتن...نمی دونم چرا این طوری بود اصلن هم دست خودم نبود ... خوب
هم نبود...چون اون راحتی و روونی و بی خیالی رو ازت می گرفت.انگار توی یک
لحظه به همه ی جزئیات دقت کنی و حفظشون کنی که موقع نوشتن یادت نره...اونم
نوشتنی که نمی دونم اصلن چرا باید می نوشتم...؟!!! حس بود دیگه...
تو این مدت فکرا و نتیجه های متفاوتی رو بدست آوردم...اینکه بعضی افکار من حد
وسطن...و هر طور که شده باید این حد وسط رو از بین ببرم میلشون بدم یا اونور
خط یا اینور خط ...باید تکلیفشونو مشخص کنم شاید همین افکار حد وسطه که زندگی
منو پر از تناقض کرده. دیگه اینکه مدام با بابا کنتاکت دارم...می دونید به
طرز وحشتناکی شبیه هم هستیم...هر دومون یه جورایی از اعمال نظر خوشمون
میاد...می خواییم که مدیریت دست خودمون باشه...تا حدی عصبی و زود جوشیم و
اینه که وقتی قراره با هم کاری بکنیم بینمون کنتاکت پیش میاد...خب بابا
بزرگتره و نظراتش به من می چربه و من با نارضایتی کنار می کشم و عوضش کلی حرص
می خورم...مامان هم که قربونش برم نمی دونم طرف کیه...بهرحال معلومه که بیشتر
طرف باباس... بعضی وقتا به رابطه این دو تا هم حسودیم میشه مامانو و بابا رو
میگم ...بس که هوای همو دارن ...
میبینید این پستم یه سری کلیات و فکره...سوژه خاصی نداره...مثل زندگی
الانم...که داره تو آرامش و روونی سپری میشه...دیشب داشتم به مامان شکایت می
کردم که آره چه همه چی آرومه...گفت نترس دانشگاهت که شروع بشه دوباره همه چی
مثل همیشه میشه...خندیدم و گفتم بیچاره مامانی دیگه تو هم عادت کردی به این
زندگی من...ولی این بار من استعفا دادم از انجمن علمی دانشگاهمون و در سرنا
ــ گروه کاریکاتور و طنزم ــ رو هم تخته کردم.ماما گفت قول می دم همه اینا
وعده سر خرمنه...مطمئن باش بازم کارتو می کنی! و منم مطمئنم که دیگه نمی کنم
و این در حالیه که دارم با خودم فکر می کنم خب اگه اون کارارو نکنم پس چی کار
کنم؟ باید دنبال یه کاری بیرون باشم وگرنه پیش گویی ماما درست از آب در
میاد...!
محمد منو به یه بازی دعوت کرده...خیلی اهل این بازی ها نیستم ولی خب هم واسه
محمد که خاطر عزیزشو می خوام و هم اینکه فعلن بیکارم بازی رو قبول می
کنم.بازی رو بعد + ببینید.
+ از این طور آپ ها خوشم نمی یاد...چون حرف خاصی رو آخر تحویل نمی ده...ولی
خب باید این وقفه رو میشکستم...معذرت اگه با یه انتظار خاصی اومدید و دیدید
که به...اینم دیگه اون مهای قدیم نیس...اینجوریاس دیگه...ولی اینطوری نمی
مونه..نمی ذارم که بمونه.
حالا بازی...
اتفاق های مهم زندگی ام که باید بهش اشاره بشه:
خب اتفاق مهم تو زندگیم خیلی زیاد داشتم...نه اینکه فکر کنین مثلن یه اتفاق
آنچنانی نه...مثلن ممکنه بگم یه فیلم رو دیدم که برا زندگیم خیلی تاثیر گذار
بوده و....ولی خب خوب که فکر می کنم میبینم شرکت توی نمایشگاه تخصصی زیست
شناسیه دانشگاهمون تو کادر اصلی و با عنوان طراح سالن و بعد آشنا شدن با
دوستایی که الان که الانه اگه سرپا وایسادم اگه تو خیلی از موقعیت های پیچ
دار زندگیم خودمو نباختم به خاطر بودنشون، دلگرمی حضورشون بوده...آره بدست
آوردن اون دوستا واقعن اتفاق مهمی تو زندگی من بوده...دوستایی که ار ته دل
بهوشون افتخار می کنم....
اتفاقی که نباید بهش اشاره بشه :
چیه؟!! خب اتفاقی که نباید بهش اشاره بشه، نباید اشاره بشه دیگه....والا....
خلاصه ای از اخلاقه مثبتم که باید بهش اشاره بشه:
ووووو....چه سوالی....محمد آخه این چه بازیه منو دعوت کردی فدات شم....اخلاق
مثبتم؟!! چه بدونم... والا الان اخلاق های مثبت آدم همش یه نقطه ضعفه تو این
دور و زمونه...بگم مهربونم...خوشبینم...صادقم...نه ولش کنید...سوال بوی حماقت
میده!
با در نظر گرفتن قیافه ام کدوم یکی از هنرپیشه ها رو برای بازی در نقش خودم
انتخاب می کنم؟
سحر دولتشاهی...نه از لحاظ قیافه ها فکر نکنم شبیه هم باشیم ولی نمی دونم چرا
همش احساس می کنم دریچه نگاه و درونی مون شبیه همه....بازم میگم همش یه
احساسه...وگرنه منم همش اونو تو بازی ها و نقشاش دیدم.همین.
من کسی رو به بازی دعوت نمی کنم...اشکالی داره؟!