تبليغاتX
...روز دلتنگی

       
       علی دارد چترش را زمین می زند ...اگه بارون بیاد من شرطو باختم...بچه ها
      سربه سرش می گذارند.
      در اتاق هسته ی خانم ها باز است ...دارند ریز ریز حرف می زنند و می خندند.
      سایه دارد با بچه ها سلام علیک می کند.بعد می آید جلو و ناهید و صونا را
      میبیند.باهم حرف می زنند.خنده هایش خیلی قشنگش می کند.
      پسر کت سیاه دارد از خود پرداز گوشه سالن پول دریافت می کند...
      پونه از راه پله ها پایین می آید و رد می شود.
      آقای چرخی مثل همیشه آرام و با طمانینه دارد با بغل دستی اش در مورد فعالیت
      های هسته حرف می زند و آرام به جواب ها گوش می کند.
      پاکت خالی شیر اسپوتا روی زباله ها طوری افتاده که فقط یک باد لازم است تا
      روی زمین بیفتد...
      سطل زباله های استوانه ای سفید، تازه اند.
      آقای نجاری و رنجبر برای دهمین بار سالن را برمی گردند و قدم زنان حرف می
      زنند.
      حالا سایه رفته پیش هادی...
      هادی دارد سراغ سی دی هایش را میگیرد...شیر شاه ورژن 2/1!!!
      مهناز با شوهرش آمده...خودش می رود ...شوهرش تکیه می دهد و به دیوار و دارد
      سالن را تماشا می کند...انگار که بخواهد حفظ کند...ناسلامتی محل تحصیل زنش
      است...
      اورمان مثل موجی ها رد می شود...صدای نامجو از موبایل  توی جیبش می آید...
      نسرین و سمیه دارند می روند...خط چشم های سبز نسرین دیگر خیلی تکراری شده...
      رویا دوباره دارد با بلوتوث موبایلش ور می رود...چقدر این موبایلش حافظه
      دارد...انگار پر بشو نیست!!!
      رنگ هوا از در ورودی سالن تو می زند و نشان می دهد خیال باریدن ندارد...
      استاد فیزیک با آن قد بلند وحشتناکش از پله ها بالا می رود.
      وحید امروز قیافه اش موج مثبت است...امروز تولدش بود.جشن تولدصمیمی و آرومی 
      بود.راستی چرا کتش را در نمی آورد...اینجا که هوا گرم است...!!!
      دختر چشم سبز دارد نوشته های بولتن را می خواند.زمین شناسی ها می خواهند
      بروند سر فیلد.
      زیبا کیف قرمزش را در هوا تکان می دهد و با احسان بیرون می روند... دارند جشن
      فارغ التحصیلی میگیرند.
      مرتضی بیرون می زند...حتما سیگار دیگه...
      پسر خدماتی دارد توی سطل را دید می زند که اگر پر است خالی اش کند.
      بنل کتابخانه ی فردا خیلی شیک شده.
      صونا دارد از خنده ریسه می رود...کفش های اسپرت سیاه و قرمز پومایش با شلوار
      لی آبی خیلی می خواند.
      ثریا دارد دنبال مریم می گردد.
      پسره پلیور راه راه خیلی تو خودش است...بی شک پای یک دختر در میان است!
      با توام....هیییییی!!!سایه است...به خودم می آیم...
       می گوید به چی خیره شدی؟
      میگم ....چند دقیقه زندگی!!!
      می خندد...بریم؟...دیره ها!...
      سوژه شروع نشد ... !!!  من می روم.
        

 

       +.۱. آنچه مهم است اینست ... زندگی در همین لحظه های آرام و همیشگی در جریان
      است...
      +.۲. برای بیان عشق تنها به کلمات نیاز نیست...به زیر و بم اشک و لبخند نیاز
      است!
      +.۳....!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 16:20 توسط مها

        
                     
       
      نئون زرد...نئون قرمز...نئون سبز
      باران بند آمده...یقه بارانی بالا مانده...هوا خنک می وزد...خنکای لرزآور
      خیابان کشدار و سیاه...دودآلود و خاکستر گرفته
      خودمانیم شب شیک است.شب مشکوک است.اصلا برای همین شیک است!!!
      برای همین نئون زردش...نئون قرمزش...نئون سبزش
      دستها در عمق جیب چیزی را می گردند...به تقلا سفتی دوخت های جیب را امتحان می
      کنند که محکم باشد...که اگر چنین نه...ممکن است انگشت ها از سوراخ جیب فرو
      بریزند و حتی اگر یکیش هم بیفتد و گم شود غیر قابل جبران است.
      نوقت کی می آید می گوید بیا این انگشت من برای تو...نخیر...انگشت که نمی
      دهندهیچ، تاابد طوری نگاهت می کنند که حتی اگر خودت هم فراموش کردی یادت
      بیاورند یک انگشت کمتر داری...کم داری...
      الان اگر دست محبت سوی کس یازی  به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت
      سوزان است!
      حس نمی کنی؟
      خودتو به یه پزشک نشون بده خب...
      تو چطور زیر نئون های خیابان می روی و می روی و بوی شبهای مسکو از پیرهن ات
      تمام پیاده رو را دور می زند و آدامسی مچاله شده کنار پیاده رو هم حتی سر
      بلند نمی کند به این رهگذر خوشبوی بارانی پوش نگاهی بیندازد که احتمالن جیبش
      هم پر است؟
      نمی دانی چرا؟!!
      هه...یا خنگی یا خودت را به خنگی زده ای...!!!
      که در هر دو حالت حالم ازت بهم می خورد!
      آهان موضوع چه بود؟بله...این که هوا سرد است و تو نمی فهمی! که تو در بوی عطر
      و رنگ نئون و لبخند شیک مانکن ها غرقی!!!
      خانه که برسی ...تب که کنی...آنوقت که کسی نباشد دستمال خیس کند روی پیشانی
      داغت بگذارد آنوقت می فهمی معنیه زمستان است را...ااااااااه ...گیر داده ای
      که الان پاییز است...تابستان است...بهار است...
      عزیزم ...اشتباه نکن،من تب نکرده ام...تو تب داری!
       زمستان است! همین!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:19 توسط مها

          تمام مزرعه از خوشه های گندم پر
      
      و هیچ دست تمنا
      
      دریغ سنبله ها را درو نخواهد کرد
      
      درو گران،همه پیش از درو
      
      درو شده اند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:18 توسط مها

      طوطی...صفیه...میرزا زمان...میر ستار...
      قیزبس...گلرخسار...قنبر...سعید...حجت...نازلی...محبوبه...ایرج...خانم گل...
      سیاه...بزرگ ...کوچک...طوسی...سفید...۱۳۲۸...۱۳۸۱...۱۳۴۶...۱۳۰۰...۱۳۸۵پیر
      ...جوان...بچه ..زن ...مرد...همه...همههههههههههه!
      خوابیده اند...بی صدا...آروم.زیر خاک های قهوه ای...تنها...باد با تمام قوایش
      می وزد و می رقصاند برگهای زرد پاییز را...سنگ قبرها هر کدام لحاف یکی
      اند...لحاف هایی با طرح ها و نوشته ای مختلف...
      مه گردون ادب بودی و در خاک شدی         خاک زندان تو گشت ای مه زندانی من
        از ندانستن من دزد قضا آگه بود                    چون ترا برد بخندید به
      نادانی من
      مسخ شده ام...اینهمه آدم...هر کدوم با کلی زندگی ...با کلی صفت ...با کلی
      خاطرات....زیر خاک...
      با عکس های رنگ و رو رفته ای که انگار به همه ی داشته ها و غرورت به کنایه
      لبخند می زنند و به جایی زیر همین خاک اشاره می کنند...
       مرگ اینجا نزدیک تره...سردتره...معمولی تره ...
      و راحت تر...اینجا چه خاک حاصلخیزی داره...زندگی هزاران هزار آدم...
      نگاه می کنم...من کجا قراره بخوابم...کاش می دونستم... توی این مقبره؟...یا
      بیرون؟...یا ...
      چیزی معلوم نیست...
      خاله سیما مدام اشک هایش را پاک می کند...پدر اصرار دارد سنگ قبر برادرش را
      برق بندازد و مادر کتاب کوچک را دستش گرفته و دارد آرام می خواند...
      من و علیرضا مدام بهم می خندیم و حرف های تلنبار شده مان را به دور از نگاه
      بقیه و پنهانی برای هم تعریف می کنیم...علریضا ازم گله می کند که این رسم
      دوست داشتن نیست و من بی خیال گله هایش دارم برایش تعریف می کنم روزهای
      دلتنگی ام را...
      دست می کشم رویش...چقدر یخ است...می پرسم علیرضا جانم...سردت نیست؟...می
خندد:
       عادت کرده ام...می گوید دستهای تو باز هم که سردست؟...
      نگاه های ما می گذرد ...من از این هوای سرد ...او از آن خاک سرد...
      نمی گذارم بازهم یادم بیفتد که دریا چقدر می تواند بی رحم باشد...آنقدر که
      علیرضا را توی خودش نگه دارد و ...
      زیر لب می خوانم...آهنگ ارکیده را...
      سوت می زنم و بیرون می روم...سوز باد صورتم را سیلی می زند...من می خندم...
      خوب شد پدر سنگ قبر علیرضا را هم شسته بود...اینجوری اشکها با آبها قاطی
      شدند...
      اینجا آرامش دارد...اینجا میان مردگان شهر...
      اینجا همه چیز زیر سوال می رود...همه چیز...
      سر در مقبره را بازهم می خوانم...
      به سراغ من اگر می آیید...نرم و آهسته بیاید ..مبادا که ترک بردارد چینی نازک
      تنهایی من...

 

      + هفت روز برای نبودن خیلی طولانی نیست...! نه؟!!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 16:17 توسط مها

   
      قطار می رود...
      
      تو می روی...
      
      تمام ایستگاه می رود...
      
      و من چقدر ساده ام
      
      که سال های سال
      
      در انتظار تو
      
      کنار این قطار رفته ایستاده ام
      
       و هم چنان
      
       به نرده های  ایستگاه رفته
      
      تکیه داده ام...
      
      سه شنبه است...شاید هفت صبح...یا کمی دیرتر...مردم ایران سلام را می
      دهد...مدرس دارد حرف می زند...کمی گیج است...
      من حال رفتن به دانشگاه را ندارم...می گویم جهنم فیزیولوژی گیاهی...
      اصفهانی را باز می کنم...سریع می زنم ترک ۹...
      مرو ای دوست...مرو از دست من ای یار....که منم زنده ببوی تو...
      ول می شوم روی مبل و شیرین گندمک ها را تو شیر پیاله هم می زنم ...
      موضوع صحبت تعامل های تلوزیون آسیا و اقیانوسیه است،خنده ام میگیرد...
      ...کورن فلکس ها چقدر شیرینند...
      از این که مجبور نیستم به بحث های مزخرف گیاهی گوش دهم لذت می برم...
      صبح اما غریب است...
      مدرس می آید...بهش اس ام اس زده اند...یکی مرده...معلوم است...کی؟...
      روی مبل صاف می شوم و پیاله را می گذارم روی میز...
      اصفهانی می خواند...
      تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من...تو که خاموشی بی تو به شام و سحر...
      قیصر امین پور صبح امروز در گذشته...
      فکر می کنم کسی از پشت سر صدایم زد...کسی پیاله را روی میز برگرداند...کسی
      مرا تو کلاس فیزیولوژی نشاند...کورن فلکس ها مزه ی خرمالو ی گس می دهند...
      وای...قیصر عزیز...به کجا چنین شتابان...؟!!
      اصفهانی خوانده...
      چه کنم با دل تنها که نشد باور من ....تو و ویرانی ...خاموشی...!!!
      
      "  از رفتنت دهان باز...
             انگار گفته بودند:
                                پرواز ! پرواز !"
      

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 16:15 توسط مها


     
                                                            ...THE END         
      گفتم" همه ی شما عزیزان رو تا دیداری دیگر به خداوند منان می سپارم"  میکروفن
      رو خاموش کردم و گذاشتم رو تریبون و تو چهره ی مهمونا نگاه کردم...چقدر بعضی
      هاشونو دوس داشتم و چقدر از بعضی ها فراری و آزرده...
      ***
      خب...تموم شد.نمایشگاه رو میگم...شاید شما خیلی درک نکنید تموم شدن نمایشگاه
      برا من یعنی چی...شاید درک نکنید خوشحالی و ناراحتی رو چطور میشه باهم
      داشت...چطور میشه لذت برد از تموم شدن نمایشگاهی که اونهمه باعث تحلیل انرژی
      و اعصاب من شد و چطور میشه ناراحت شد از جدا شدن  از کسایی که می دونی یه عمر
      از داشتنشون، خاطره ی بودنشون، قراره لذت ببری...
      همین نمایشگاه فرصتی شد برا دیدن دوستای وبلاگی همشهریم...سحریییی...عطا
      ...امید...سید وحید...و ...نمی دونید وقتی دنیای مجازی آدم حقیقی میشه چه حس
      وصف ناپذیری به سراغ آدم میاد...ولی به واقع خیلی خوشحال کننده بود...خیلی!
      فرصتی شد برا پیدا کردن  هادی که دقیقن 364 روز و 23 ساعت ازم بزرگتره و هر
      دو متولد یک روز از سال هستیم...و یادم نمیره دلگرمی ها و همراهی شو وقتی که
      اضطراب مجریگری برنامه اختتامیه به سراغم اومده بود که با چه صبر و آرامشی
      متنامو هماهنگ میکرد...
      مجالی شد برا پیدا کردن و شناختن محمد  عزیز که خیلی وقته فامیلیم ولی نمی
      دونستیم و اگه اون و اکیپ طراحی سالنش نبودن نمی دونم کار طراحی ما به کجا می
      کشید...وای که چه روزایی با هم داشتیم...
      وقتی شد برا اینکه از بودن زیبا و صونا و پریناز و وحید و آرش و شیوا لذت
      ببرم و به کار کردن امیدوار بشم!
      نمایشگاه فرصتی شد برا من که یه بار دیگه خودمو ثابت کنم که اگه بخوام می
      تونم...که اگه اراده کنم هیچی سد راهم نیس...که یه تجربه ی سنگین رو به
      سلامتی و خوشی پشت سر بذارم و یاد بگیرم صبر داشته باشم توکل کنم نترسم و
      منعطف باشم...
      روزای نمایشگاه خیلی روزای حجیم و سختی بودن بلاخره قبول کردن هر مسئولیتی
      برا آدم استرس و فکر میاره...همیشه هم کسایی هستن که نیمه خالی لیوان رو
      ببینن و مدام ایراد بگیرن...(قابل توجه عارف عزیز که ورودی جدیده و  مدام می
      گفت چرا نگاه هات خشمگین و استرس داره و من نمی تونستم براش توضیح بدم تمام
      اونچه که بهم انتقال می دادن فقط امیدوار این بودم که اونم وقتی بزرگتر بشه و
      قبول مسئولیت کنه درک کنه که چرا...)واسه همین بود من و سایه(از راهی دور)
      تصمیم گرفتیم پشت همدیگه وایسیم و به جا و بی جا به خودمون آفرین بگیم...
      و مهم ترین...یه دوست داشتنیه جدید...یه موجود آروم و لذت بخش ...من بهش میگم
      عضو پنجم خانواده...فکر می کنید کی؟
      ...اوه...رمانتیک نشید...!!!
      طرف یه خارپشته...یه خارپشت کوچولوی بی صدا و ناز،که سر نمایشگاه اومد و یه
      شب هم مهمون خونه ی ما شد...این حیوون به قدری منو وابسته ی خودش کرده که
      الان وقت نوشتن دلم می خواست اینجا بود...اصلن نه من...همین که خونه رسیدم
      ماما و اتی سریع گفتن خارپشته کو ؟...حالش خوبه؟!!...هرچند خود ماما تهدید
      کرده بود که دیگه خونه نیارمش!
      ***
      قبل اینکه خداحافظی کنم و بگم همه ی شما رو تا دیداری دیگر...و میکروفن رو
      خاموش کنم، گفته بودم...آمدیم بگوییم" خواستن توانستن است " ، شعار نیست!!!

 


      + راستی مها ... خسته نباشی

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 16:10 توسط مها