+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:12 توسط مها
بهم گفت پس کی؟...چه زمانی؟...
پتو رو بالا کشیدم و گفتم نمی دونم...
پتو رو کشید و تو چشام نگاه کرد داری خودتو گول می زنی؟
عصبی بلند شدم و تو جام نشستم تقریبا داد کشیدم که می تونی حرف نزنی و سوال
نپرسی؟...
آروم بلند شد و رفت کنار پنجره...پرده رو کنار زد و به خیابون نگاه کرد.گفتم
ببخشید اصلا نمی خواستم داد بکشم...حالم خیلی خوب نیست...
بی اینکه برگرده گفت تو حالت کی قراره خوب بشه؟...اصلا قراره خوب بشه؟...
پرده رو ول کرد و به دیوار تکیه داد...دستاشو تو جیب شلوار زرشکی ایش برد و
نگام کرد...
گفتم تو الان چی فکر می کنی...؟فکر می کنی من چم شده؟...فکر می کنی ...
اومد و دستشو گذاشت رو دهنم و بعد آروم گفت هیسسسس!!!
من هیچی فکر نمی کنم...تو همون مهای منی...همون...
چشام خیس شده بودن...گفتم تو مامان خوبی نیستی...بلد نیستی مثل مامان ها
باشی...دعوام کنی ...نصیحتم کنی ...راه جلو پام بذاری...تو مثل سایه...مثل یه
دوست ...من اینو نمی خوام برام مامان باش...مثل مامان های بقیه بچه ها...
خندید..."شاید راس میگی خب الان میگی چکار کنم؟..."
خم شو و بغلم کن و بهم بگو نگران نباشم و بگو درکت می کنم!
.
.
.
ماما ...؟!!
ـ بهم قول دادی...فقط همین!
ماما نرو...
در اتاقمو که بسته بود کمی باز کرد و گفت ...تو اگه مها باشی...اگه مها باشی
خودت می تونی حلش کنی...دیگه لوس نشو...
هیچ وقت لوس نشدم...نذاشتن که لوس بشم ...و این تنها حسیه که هیچ وقت نفهمیدم
یعنی چی...
فکر کردم زمان پایان این دلتنگی رو هیچ کسی قرار نیست بهم بگه...نه ماما و نه
هیچ کس دیگه...
بسه خاطرات...این هجوم سنگین ...این لغت تعهد که تا حالا اینهمه حالم ازش بهم
نخورده بود...
ببینم اینجا چاردیواری اختیاری نیس مگه؟...اینجا رو مگه باز نکردم که رها
بشم از همه ی تقیدات و انتظارات همیشگی...؟ من مجبورم اینجا بگم دقیقا چی به
چی؟...از ریز فکرم ...اعتقادم ...زندگی ام ؟
نه ...من مجبور نیستم...تو هم منو با این وبلاگ نشناس...اینا برشهایی واقعی
یا حتی ذهنیه من از زندگیه ... اینا من نیستن...همه ی من نیستن...
خسته شدم از مبهم گویی...فعلا کلمه ها آزادید...کافیه حبس شما....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:14 توسط مها
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:14 توسط مها
اووووووه ه ه ه....دستااا...م م م یخ کردن...
پاهام...حسشون نمی کنم...چشام، دودو می زنن...
هان؟
این کیه؟...اینی که تو پالتوی مشکی فرو رفته...شال دراز بنفش دور صورتش
پیچیده...و همیشه هم با زیپ پوتین هاش مشکل داره...اونقد که هر سری ول می شه
رو پله ها و گریه میکنه که چرا بسته نمیشن...این کیه که دستکش هاشو دیگه دوس
نداره و ناخن هاشو می جوه؟
این کیه ...اینی که از زلزله نمی ترسه...داد نمی کشه ... برا جوک های اتی هیچ
خنده ای نداره...برا غذا های ماما هیچ اشتهایی...؟برا بحث با بابا هیچ
دلیلی...؟ کیه این مسخ سیر...؟
سییییییییرررر...ر ر ر ...آ آ آ...ا ا ا ...از هم م م ههههه...چیز...و کس...
این کیه ...این دخترک چشم سرخ و مچاله شده ی دل...ب..ا..؟!!
اتی بهم گفت تو مطمئنی که تویی؟؟؟
آ آخ خ خ ...ح ح ه ه ه
نه...!!!!
نههههههههههه...
این ...یعنی همین...
منم؟
*
الی ـ دختر خاله م ـ داره می ره حج...مثل یه گربه افتادم دنبالش و تو هر
موقعیتی خودمو تو آغوشش جا می کنم...کاش می شد من اون لباس سفیده ی پاکش
باشم...
وای خدا...خداااا...؟؟؟ خدا !!!
بیرون سرده...من چرا از درون یخ زدم؟
.: فقط محسن نامجو...دل ای دل ای...
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:16 توسط مها
تاب نیاورد شروع دی را.
نگذاشت پاییز ما بیشتر از این به زردی گراید.
شاید که دیده بود التهاب قلب هایمان را.
شاید می خواست برآن فرو نشیند و التیام کند زخم کبودی را.
می دانست اگر که ببارد ما کیپ تر راه خواهیم رفت...تنگ تر کنار هم خواهیم
نشست و دستکش هایمان گرما را به یکدیگر تعارف خواهند کرد!
شب سمفونی سکوتش را چه با شکوه در ریزش قشنگی آغاز کرد...در آن لحظه از پشت
پنجره ی بخار گرفته ی اتاقم نگاه می کردم و نمی دانم چرا تمام لحظه های دور
و نزدیک زندگی ام...آنها که ثبت شده ند را از نظر گذراندم و دیدم برف روی همه
شان باریده...روی همه شان را سپید کرده ...همه شان را نرم و آهسته پنهان
کرده...
دیدم برف، باید می بارید...باید مرا از هجوم اینهمه دلتنگی و غمگینی آبان ماه
بیرون می آورد...
دیدم باید آذر، دی ماهی میشد...و برف چقدر مهربان است...با تمام سوزی که دارد
، با تمام بی تحملی که در برابر گرما دارد ، اما بی دریغ مهربان است!
برف است و بازی کفش و رد و نشانه.
برف است و راه های رفته...گام های برجا مانده.
برف است و نوستالژی همیشگی کاغذ و قلم...شب های سرخ و سرد و طولانی...طعم
قهوه های بی خوابی و موسیقی شعله و فکرهای بی انتها...
و مگر میشود در این فصل سپید از شاعر برف و سرما نگفت...مگر میشود گذاشت
اخوان در کتابخانه بماند و ورق هایش شب نامه ی استیصال از نگفتن و بی کلمه ای
نباشد...
اخوان مثل برف می بارد...درست مثل برف ...نرم و لرزآور...
* * *
آه!
بگذریم...
مستی است و راستی، بشنو
راست می گویم.
بشنو و بندیش.
من،چه پنهان از تو ، در پنهان
گاهی اندیشیده ام با خویش،
کاندرین تاریک ژرف نیستی
چیست هستی؟یا بگو هستن؟
می توان دانست آیا،چیست دانستن؟
آه! آه!
چی بگویم، چون نمی دانم؟
من نمی دانم که هستی چیست،یا هستن؟
من نمی دانم که دانستن؟
.
.
.
بس کنم دیگر،
خالی هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی.
زنده باید زیست در آنات میرنده،
چیست جز این؟
نیست جز این راه.
زنده دارم دل دم را.
هر کجا هر گاه
اوج بخشد کیفیت کم را.
گفت و گو بس ، ماجرا کوتاه،
ما اگر مستیم
بیگمان هستیم.
...
پ.ن : برایتان متن کامل شعر اخوان را در ادامه مطلب خواهم گذاشت...اینجا
نمیشود از این بیشتر گفت...آخر هوای حوصله ابریست...!!!
نه!!؟
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:16 توسط مها