تبليغاتX
...روز دلتنگی
 
      می گویم چرا نوشته هایم چنگی به دل نمی زند!!!
      دیروز که با یکی از دوستانم صحبت می کردیم بحث کشید به وبلاگم و گفتم مدتیه
      افتادم به ابتذال نوشتاری...تعجب کرد ...گفتم نه، نگران نباش منظورم ذهن
      نوشته های روزمره س......دیگه از اون چالش ها و علامت سوال ها خبری نیست!
      حالا که فکر می کنم میبینم به خاطر از دست دادن فرصت کاغذ قلم ایست!
      قبل ها متنهای وبلاگم رو از روی دفتر روزانه ام که قلم بهشون اجازه ی فکر
      بیشتر و انتخاب کلمه های به جاتر داده بود رو می نوشتم ...اما الان چند ماهیه
      دیگه به عللی تمام مراحل فکر و سوژه یابی و نوشتن رو تو همین صفحه میز کار
      بلاگفا انجام می دم و می نویسم...
      اونم اکثرا تو تایم بعد از ۱۲ شب و تو جایی به غیر از اتاق خودم
      ......کامپیوتر ما تو اتاق خواهرمه که کوچکیتر از منه..."قابل توجه خواهر
      کوچیک های عزیز که مدام اعتراض می کنن که مورد ظلم بزرگترشون قرار می گیرن"
      البته به این ربطی نداره که خودم خواستم اتاقم از ترافیک خوانواده ای و به
      قول خودمون ایاق آتدا قالماخ دان ،مصون باشه...!!!
      آره من اصلا آدم نوستالژی زده...خب چکار کنم که صمیمیت خودکارو تو کلید های
      بی روح کی بورد پیدا نمی کنم و بوی کاغذو از صفحه مانیتور؟...
          
      تازه این نوستالژی اخیرا با خوندن یه کتاب ارزشمند شدید تر هم شده...
      چی؟...
      کتاب اونقد اسمش اغواکننده بود که بی خیال نبود وقت برا مطالعه  بشم و
      بگیرمش...
      بشنوید...
      نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد
      دیدید؟!!
      فکرش را بکنید...
      یک اسطوره ی داستان نویس زن ایرانی توی ذهنت باشد ...یک نویسنده  ی جذاب و
      قهاری مثل جلال آل احمد عشقت باشد  و هر جا نوشته ای از اینها ببینی ببلعی،
      آنوقت اوج ارتباط این دو دوست داشتنی ات را در یک کتاب جمع کرده باشند...حتی
      تصورش هم برایم جنون آور است!
      این میشود که در نزدیکی امتحانات پایان ترم و بحبوحه کنفرانس و گزارش کار
      آنهم از نوع من دقیقه نودی تازه با آن وسواسی که در گرفتن بهترین نمره و کامل
      ترین ارائه دارم...(الان میگویید رودل نکنی تو با این اوضاعت!!!)این کتاب را
      مثل دستبندی در خواب و بیداری و مهمانی و خیابان و راه و همه جا ...همه جا
      ،همراهت کنی...!
      ۵۰۰ صفحه کتاب مهمان لحظه ۴ روزت ...نه، لحظه به لحظه ی ۴ روزت شود و مدام
      بخوانی و لذت ببری...
      بخوانی و بخوانی ... و همه اش بخوانی ...
      وای که چه لذتی دارد این نامه و نامه نگاری ...این ژانر پا نگرفته ی ادبیات
      که قبل از غوغا ، اس ام اس و تلفن و چت و میل جایش را می گیرند و خاموشش می
      کنند...
      این کتاب و نامه هایش آنقدر برایم تاثیر گذار بود که گاهی آرزو می کنم که کاش
      منهم شوهری داشتم و اینطور براش می نوشتم و راه شناختی مان نامه می بود...(
      اینو بشنوه والده مکرمه و از خوشحالی پر در بیاره که الهی شکر انگار مها آدم
      شده...بیچاره!!!)
      ابدا فکر نکنید نامه ها پر از عشق و عاشقی و فدایت شوم هاست...البته خالی از
      اینها نیست.
      آنچه در تمام نامه ها موج می زند هستی یک فرد است که در طول یک روز به جلوه
      می رسد و غفلتا در خواب شب از یاد می رود اگر ثبت نشود...
      فکر می کنم نامه شناختی فراتر از صحبت کردن و حتی بودن کنار هم ایجاد می
      کند...شناختی پیچیده لای کلمه ها و احساسات و عقاید صادقانه و صاف...
      بهرحال هیچی هم که نباشد ــ که اتفاقا خیلی هم هست و اصلا هست پررنگ تر این
      نمیشود یافت ــ
      از این نظر که ثبت زمان است و پیروزی بشر بر آن ، قابل توجه است...
      دانشور درست همان کسی است که رویای من می خواهد آنرا محقق کند...کاش می
      دانستید چه اراده ای در این زن وجود دارد...کاش زنان ما ذره ای از زنیت
      دانشور را به ارث برده بودند...( البته شیفته به معنیه تمام و کمال هم در
      موردم صدق نمی کند...اما در کلیت خیلی قابل احترام است )
       نمی شود زیاد توضیح داد...اگر مشتاقید بیابید و بخوانید...
      
      
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:12 توسط مها

 بهم گفت پس کی؟...چه زمانی؟...
      پتو رو بالا کشیدم و گفتم  نمی دونم...
      پتو رو کشید و تو چشام نگاه کرد داری خودتو گول می زنی؟
      عصبی بلند شدم و تو جام نشستم تقریبا داد کشیدم که می تونی حرف نزنی و سوال
      نپرسی؟...
      آروم بلند شد و رفت کنار پنجره...پرده رو کنار زد و به خیابون نگاه کرد.گفتم
      ببخشید اصلا نمی خواستم داد بکشم...حالم خیلی خوب نیست...
      بی اینکه برگرده گفت تو حالت کی قراره خوب بشه؟...اصلا قراره خوب بشه؟...
      پرده رو ول کرد و به دیوار تکیه داد...دستاشو تو جیب شلوار زرشکی ایش برد و
      نگام کرد...
      گفتم تو الان چی فکر می کنی...؟فکر می کنی من چم شده؟...فکر می کنی ...
      اومد و دستشو گذاشت رو دهنم و بعد آروم گفت هیسسسس!!!
      من هیچی فکر نمی کنم...تو همون مهای منی...همون...
      چشام خیس شده بودن...گفتم تو مامان خوبی نیستی...بلد نیستی مثل مامان ها
      باشی...دعوام کنی ...نصیحتم کنی ...راه جلو پام بذاری...تو مثل سایه...مثل یه
      دوست ...من اینو نمی خوام برام مامان باش...مثل مامان های بقیه بچه ها...
      خندید..."شاید راس میگی خب الان میگی چکار کنم؟..."
      خم شو و بغلم کن و بهم بگو نگران نباشم و بگو درکت می کنم!
      .
      .
      .
      ماما ...؟!!
       ـ بهم قول دادی...فقط همین!
      ماما نرو...
      در اتاقمو که بسته بود کمی باز کرد و گفت ...تو اگه مها باشی...اگه مها باشی
      خودت می تونی حلش کنی...دیگه لوس نشو...
      هیچ وقت لوس نشدم...نذاشتن که لوس بشم ...و این تنها حسیه که هیچ وقت نفهمیدم
      یعنی چی...
      فکر کردم زمان پایان این دلتنگی رو هیچ کسی قرار نیست بهم بگه...نه ماما و نه
      هیچ کس دیگه...
      بسه خاطرات...این هجوم سنگین ...این لغت تعهد که تا حالا اینهمه حالم ازش بهم
      نخورده بود...

 

      ببینم  اینجا چاردیواری اختیاری نیس مگه؟...اینجا رو مگه باز نکردم که رها
      بشم از همه ی تقیدات و انتظارات همیشگی...؟ من مجبورم اینجا بگم دقیقا چی به
      چی؟...از ریز فکرم ...اعتقادم ...زندگی ام ؟
      نه ...من مجبور نیستم...تو هم منو با این وبلاگ نشناس...اینا برشهایی واقعی
      یا حتی ذهنیه من از زندگیه ... اینا من نیستن...همه ی من نیستن...
      خسته شدم از مبهم گویی...فعلا کلمه ها آزادید...کافیه حبس شما....
      
      

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:14 توسط مها

یک سال ممکن است آدم را خیلی تغییر دهد...ممکن است از یک نطفه خاموش به خرمنی
      از آتش تبدیل کند یا برعکس از فریاد به سکوت...
      امسال من سکوت کرده ام...امسال ۱۶ آذر...امسال روز دانشجو!
      پارسال متنی که در ادامه مطلب گذاشته ام را نوشته بودم و تو مراسم دانشگاه
      مقابل رئیس و استاد و ۶۰۰ دانشجو ...روی سن فریادش زده بودم...
      امسال محسن نامجو گوش می کنم و پارسال همه اش یار دبستانی فروغی...
      هنوز هم می توانم آن لحظه های سنگین که با نوید روی سن داشتیم آخرین تمرین ها
      را می کردیم یادم بیاورم...یادم است کلمه ها چطور بیرون نمی آمدند...یادم می
      آید لرز درونم را ... تیزی لحظه ها را...
      یادم می آید تعجب و نگرانی بچه ها را وقتی متن را انداختم روی تریبون و  از
      روی سن پریدم زمین و بیرون دویدم تا از آن احساس خفگی رها شوم...
      هنوز هم یادم هست بچه گربه ای که می پیچید لای پاهایم که مگر گرمش شود...هنوز
      هم یادم هست...
      یادم هست صدای تشویق ها و سوت ها و هم خوانی یار دبستانی بعد از اجرایمان
      را...یادم هست حس لرز نوید از تن صدایش را...
      یادم هست تعجبم از این تشویق خنده دار و مضحک دانشجو ها را...از اینکه آیا
      فهمیده اند چرا فریاد کشیدم؟...
      حالا اما معنی تشویق ها و سوت ها می دانم...می دانم که ...
      بازخوردها شوک زده ام می کرد...از تبریک نامزدی با نوید  ـ که حتی همدیگر را
      سر تمرین های دونفره هم تو صدا نمی کردیم ـ تا متهم شدن به نداشتن عقل
      سیاسی...
      ادعایی نداشتم ...ندارم ...
      آنچه می دانم این بود...۱۶ آذر بود...
      آنچه می دانم این است ...۱۶ آذر است...
      فریاد من به سکوت رسید...چرا که سنگینیه خواب مان را دیدم...گم شدن آرمان ها
      یمان را لای کم فهمی های خاله زنکی مان درک کردم...
      نمی خواهم شعار بدهم ...برای اینکه بلد نیستم.
       حرکت من امسال فریاد نیست...سکوت هم فراموشی نیست!
      امسال و پارسال متفاوتند یار دبستانی من...گرچه...
      گرچه یک چیز اما هنوز هم مشترک است...درد!
      درد را دارم...دارم ...دارم...
      کلمه ها را هنوز هم حفظم...هنوز هم ...شب آغاز می شود...
       و آره برگ های پاییز خیس تر از اونن که له هم بشن صدایی بدن...
      ما خوابیده ایم ...سنگین ...!!!
      
        ۱+ مطمئن نبودم و نیستم باید این روز رو تبریک گفت ...پس نگفتم!!
        ۲ + متن رو براتون در ادامه مطلب می ذارم...
        ۳+ یکی از آهنگ های وب رو انتخاب کنید و اون یکی رو خاموش کنید...هر کاری
      کردم آهنگ همیشگی ام از قالبم حذف نشد!
    
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:14 توسط مها

اووووووه ه ه ه....دستااا...م م م یخ کردن...
      پاهام...حسشون نمی کنم...چشام، دودو می زنن...
      هان؟
      این کیه؟...اینی که تو پالتوی مشکی فرو رفته...شال دراز بنفش دور صورتش
      پیچیده...و همیشه هم با زیپ پوتین هاش مشکل داره...اونقد که هر سری ول می شه
      رو پله ها و گریه میکنه که چرا بسته نمیشن...این کیه که دستکش هاشو دیگه دوس
      نداره و ناخن هاشو می جوه؟
      این کیه ...اینی که از زلزله نمی ترسه...داد نمی کشه ... برا جوک های اتی هیچ
      خنده ای نداره...برا غذا های ماما هیچ اشتهایی...؟برا بحث با بابا هیچ
      دلیلی...؟ کیه این مسخ سیر...؟
      سییییییییرررر...ر ر ر ...آ آ آ...ا ا ا ...از هم م م ههههه...چیز...و کس...
      این کیه ...این دخترک چشم سرخ و مچاله شده ی دل...ب..ا..؟!!
      اتی بهم گفت تو مطمئنی که تویی؟؟؟
      آ آخ خ خ ...ح ح ه ه ه
      نه...!!!!
      نههههههههههه...
      این ...یعنی همین...
      منم؟
      *
      الی ـ دختر خاله م ـ داره می ره حج...مثل یه گربه افتادم دنبالش و تو هر
      موقعیتی خودمو تو آغوشش جا می کنم...کاش می شد من اون لباس سفیده ی پاکش
      باشم...
      وای خدا...خداااا...؟؟؟ خدا !!!
      بیرون سرده...من چرا از درون یخ زدم؟
      .: فقط محسن نامجو...دل ای دل ای...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:16 توسط مها

 تاب نیاورد شروع دی را.
      نگذاشت پاییز ما بیشتر از این به زردی گراید.
      شاید که دیده بود التهاب قلب هایمان را.
      شاید می خواست برآن فرو نشیند و التیام کند زخم کبودی را.
      می دانست اگر که ببارد ما کیپ تر راه خواهیم رفت...تنگ تر کنار هم خواهیم
      نشست و دستکش هایمان گرما را به یکدیگر تعارف خواهند کرد!
       شب سمفونی سکوتش را چه با شکوه در ریزش قشنگی آغاز کرد...در آن لحظه از پشت
      پنجره ی بخار گرفته ی اتاقم  نگاه می کردم و نمی دانم چرا تمام لحظه های دور
      و نزدیک زندگی ام...آنها که ثبت شده ند را از نظر گذراندم و دیدم برف روی همه
      شان باریده...روی همه شان را سپید کرده ...همه شان را نرم و آهسته پنهان
      کرده...
      دیدم برف، باید می بارید...باید مرا از هجوم اینهمه دلتنگی و غمگینی آبان ماه
      بیرون می آورد...
      دیدم باید آذر، دی ماهی میشد...و برف چقدر مهربان است...با تمام سوزی که دارد
      ، با تمام بی تحملی که در برابر گرما دارد ، اما بی دریغ مهربان است!
      برف است و بازی کفش و رد و نشانه.
      برف است و راه های رفته...گام های برجا مانده.
      برف است و نوستالژی همیشگی کاغذ و قلم...شب های سرخ و سرد و طولانی...طعم
      قهوه های بی خوابی و موسیقی شعله و  فکرهای بی انتها...
      و مگر میشود در این فصل سپید از شاعر برف و سرما نگفت...مگر میشود گذاشت
      اخوان در کتابخانه بماند و ورق هایش شب نامه ی استیصال از نگفتن و بی کلمه ای
      نباشد...
      اخوان مثل برف می بارد...درست مثل برف ...نرم و لرزآور...
      * * *
      آه!
      بگذریم...
      مستی است و راستی، بشنو
      راست می گویم.
      بشنو و بندیش.
      من،چه پنهان از تو ، در پنهان
      گاهی اندیشیده ام با خویش،
      کاندرین تاریک ژرف نیستی
      چیست هستی؟یا بگو هستن؟
      می توان دانست آیا،چیست دانستن؟
      آه! آه!
      چی بگویم، چون نمی دانم؟
      من نمی دانم که هستی چیست،یا هستن؟
      من نمی دانم که دانستن؟
      .
      .
      .
      بس کنم دیگر،
      خالی هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی.
      زنده باید زیست در آنات میرنده،
      چیست جز این؟
      نیست جز این راه.
      زنده دارم دل دم را.
      هر کجا هر گاه
      اوج بخشد کیفیت کم را.
      گفت و گو بس ، ماجرا کوتاه،
      ما اگر مستیم
      بیگمان هستیم.
      ...
      پ.ن : برایتان متن کامل شعر اخوان را در ادامه مطلب خواهم گذاشت...اینجا
      نمیشود از این بیشتر گفت...آخر هوای حوصله ابریست...!!!
       نه!!؟
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:16 توسط مها