تبليغاتX
...روز دلتنگی
           

دختر جلویی اش شال بنفش به سر داشت.پاشنه بلند های چهارخونه ی ست با شال و لاک قرمزی که چند دقیقه میخکوبت می کرد.پشتش بود.حدس میزد چه قیافه ای را می توان برایش متصور شد.جلوی پاساژ ترمزی زد و پیچید داخل و جلوی کتابفروشی سلطانی ایستاد.و باز به کندوکاو ویترین را نگاه کرد.حواسش پی پاشنه بلند بنفش بود و لاک سرخ...دستی روی صورتش کشید و لب های خشکش را لمس کرد...بادبادک باز توی ویترین لبخند می زد. لبخند زد و رفت داخل و بعد میان قفسه کتابها گم شد.

آنقدر که شال بنفش...لب های خشک...کتانی های تخت...خنده های ممتد...قیافه های...

آنقدر گم شد که وقتی پیدا شد، دیر بود.دییییییییییییر...مثل همیشه دیر.

ترسید و در تاریکی کتابها را به آغوش کشید و برای اولین تاکسی دست تکان داد.انگار تمام مسافران رسیده بودند.که خیابان خلوت بود ...

خیابان خلوت بود.

 

          

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:4 توسط مها |

هنوز نخوابیده باید بیدارشد.نخورده سیر و نگفته آماده...

روزهای ساعتهای تند.ساعتهای اجباری اعصاب.ساعتهای کار...کار ...کار...بازهم تاخیر...پس فشرده.

روزهای بهانه ها...به خانه می گویم درس دارم...به درس می گویم کار دارم و به کار می گویم خانه...

ذهنم پر از صدای بوق و اره برقی و ناهید و زنگ تلفن و از همه بدتر خودم است.

تصویر های تند تند کات خورده ی بچه ها و عصرهای خاکستری رنگ با بوی سیگار و آدامس نعنایی...

با حس تنفر غلیظی از پله و آن دختره که اسمش را حفظ نمی شوم.

مها بدجوری خلوتت بهم خورده...بدجوری دنیای کلمات و تنهایی که داشتی از دست داده ای...بدجوری افتاده ای رو دور حرف زدن...

کی فکرش را می کرد میر حسین موسوی با نقاشی هایش مرا نجات دهد؟

به همراه  آن پرندگان چوبی لبه ی تیر آهن ها...و آن آدامس لعنتی؟

آنهم درست جای شلوغ کار که جیم بزنی و بروی نمایشگاه نقاشی...

حالا همه می فهمید چرا نیستم...نیستم !

        

پاورقی روزها:

              آن بالا نشسته بود

                  لبخند میزد به گمانم و انگشتانش به دکمه ها بود

و ما این پایین...خیلی پایین...

فکر می کنی ما را دید؟

ما را شنید؟

                  شاید ...تمامش شاید.

بهرحال بیرون که آمدیم باران تندی می بارید و میرا / مثل ماهی قرمزی پشت شیشه باران زده جان میداد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:31 توسط مها

آن خانه ی آبی وسط کوه را میبینی؟  آن گربه که روی لبه ساختمانی با کرکره های آبی نشسته است میبینی؟

همان گربه که دارد از آنجا میرود به راستی کجا می رود؟  آن دختر کوچولو که در رختخواب گرم و نرمش خوابیده کیست؟  او چیز های زیادی دارد که برای ما بگوید.

اسم من لوسی است. بگذارید داستان خودم را برای شما بگویم. راستش من دلم می خواهد بدانم که خورشید وقتی پشت کوه پنهان می شود به کجا می رود؟   مامانم می گوید : هیس، برو بخواب.خیلی تب داری، باید استراحت کنی .  آرام سر می خورم و به خواب می روم.

وقتی از روزنامه باهام تماس گرفتن که موضوع این هفته بهترین کتابی که خوانده ام  هستش کلی اسم توی ذهنم وول خورد.تا آخر شب با اینکه بیرون بودم هر چی کتاب به ذهنم می اومد یادداشت می کردم ...اصلا نه محض خاطر روزنامه...برای خودم هم جالب بود...بهترین کتابی که خوانده ام...البته می دونستم نخواهم تونست انتخابی بکنم...آدمی مثل من که توی یه کتاب حتی وجود یک سطر هم ذوق زده اش می کنه و لذت می بره انتخاب و نام بردن یه کتاب براش غیر ممکنه...

اما یک کتاب بود.یکی که انگار بر تمام وجودم سایه افکنده و از من جدا نمیشد.یکی که من او شده بودم و یکی که برای بزرگ شدنم آرزو ها کرده بود. خوب یادم بود.تمام نوشته ها و نقاشی هایش.روزهایی که تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم و خواندن این کتاب شده بود کار هر روزه ام...گویی این کتاب بود که مرا مشتاق نادیده ها کرد..مشتاق بزرگ شدن و در جستجوی خورشید براه افتادن...حالا که فکر می کنم میبینم یک جورهایی بچگی ام را مثل لوسی سپری کرده ام و حتی حالا میبینم علاقه ام به روبان قرمز برای سربند از نقاشی لوسی بوده که سرچشمه گرفته...و من ۱۵ سال کوچکتر شدم وقتی از میان کتابهای بچگی ام  روزی که بزرگ بشوم را بیرون کشیدم و دوباره خواندم.

راستی من بزرگ شده بودم؟

مامان ، مامان مرا محکم تر بغل کن.می خواهم یک راز به تو بگویم " یک روز من بزرگ می شوم و آن روز به بالای کوه می روم تا ببینم سرزمینی که خورشید برای خوابیدن از آنجا فرو می رود ، کجاست."


روزی که من بزرگ شوم

نویسنده: مونیکو فلیکس

نقاشی : آن مارن

مترجم: ابراهیم اقلیدی

انتشارات بال کبوتران

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:36 توسط مها |

صبح شده بود. صبحی که به قدر تمام فردا ها ازش هراس داشت.و صبح شده بود.

دخترک وقتی این واقعیت را به تلالو پاشیده بر کف اتاق درک کرد زیر پتو خزید و به پناهش پنهان شد.

زیر پتو اندیشید باید برای یک چیزی برخیزد.و سعی کرد آن چیز را از میان تمام افکار درهم اش بیرون بکشد.۴ ساعت آزمایشگاه ...؟ قرار کاری تحقیق اش؟...نوشتن مطلب برای روزنامه؟...مهمانی عصر عمه؟ و یا حتی در مورد خوردن صبحانه...خرید کتاب ...دیدن یک دوست خوب...گوش دادن به موسیقی مورد علاقه اش و سلام به فنچ اش...

بیشتر زیر پتو خزید و فکر کرد حتی اگر قرار بود امروز عزیز در سفرش هم بر می گشت زیر پتو را ترجیح می داد...

به طرز احمقانه ای سعی کرد ساعت را نبیند و بعد خود را زیر سنگینی بی امان روزمره ها حس کرد...

به حرکت تندی پتو را کنار زد و یکهو از جایش برخاست.اتاق آشفته اش آرامش کرد.زهرخندی کرد و به زمزمه گفت در این دنیا آشفته تر از من هم پیدا میشود.

لعنتی ...شاید فریاد کشید و باز به قرار هر صبح نور را زیر پایش له کرد و به سمت روشویی روان شد...

***

عصر مامان بهم زنگ زد.اول خواستم رد تماسش کنم.چی برای گفتن داشتیم؟...مها چرا تختو مرتب نکرده رفتی؟...یا کی میای؟...یا فلانی دنبالت بوده...یا اینترنت وصل نمیشه...واقعا دیالوگ هایم با مادر مگر چیزی بیش از این بود؟ باز ولی جواب دادم...و مادر مدام تکرار می کرد ...صدات قطع و وصل میشه و من گفتم تو بگو و خودم را به حرکت سریعی از زیر زمین  به سمت حیاط و بالا دواندم و درست بالای پله ها بود که مادر اینرا گفت...

مها...بلیطت برا عصر چهارشنبه جور شد...میری؟...

می رم؟ بالای پله ها کسی نبود.نشستم و آرام گفتم مامان صدات قطع و وصل میشه و

گوشی را خاموش کردم و سر به بازو گرفتم و ...

***

داشتم نگاهت می کردم که جدا از ما قدم میزدی و در هر قدم  زمزمه ها می کردی و زیر لب می خواندی...درست مثل دراویشی که یا هو  یا هو کنند و ذکر بگویند...کی توی تلفن عصرت بود و چه گفت که حالت را دگرگون ساخت؟ گیج مانده ام بگویم خوب بودی یا بد و خوب شد تر شدی یا بدتر...

ترسیدم بیایم و خلوتت را بهم بزنم. ترسیدم بپرسم چت شده مها...می خندیدی این روزها ولی هزاری از گریه غمگین تر...به نشاط حرف میزدی از فلاکت و درد و دلتنگی...شیرین شده بودی و خواستنی به قدر قهوه ی تلخ و گل خاردار و خوشه های خشمگین...

چه در فرسنگ های فاصله ی نگاهت بود؟ گم میشدم...می خواستم بگویم که جدا نشو...جدا نمان...بپیوند...

***

خدایا...مرا گره بزن...مرا گره بزن...مرا گره بزن...مرا گره بزن...مرا گره بزن...مرا گره بزن ...مرا گره بزن...مرا گره بزن...مرا گره بزن...مرا گره بزن...

خدایا...مرا به زندگی باز گره بزن...

+راهی میشویم...به عزم بیداری...به عزم یافتن...

سفر ابتدای بیداریست...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:22 توسط مها |

خاله جان گیل ایستللر آپارتمان لارین آپارتمان تر الیه لر...اونا گوره بیر تازا ائو شهرین مرکزینده رهن ائلیبلر...بیر ائو واقعی معناسینده...او ائو لردین کی ائودی...حیطی وار...ایوانی وار...باغچا سی وار...آقاجی وار...پله سی وار و ایشیغی وار...پنجره لری نه قیسا و نه اوجادا...بیوک و اشالیق...اوقدر کی ائوین تمامینا نور سالیب هر یئری ائوز واقعی رنگینده جیلوه لندیریر...

بو ائوده هئچ بیر معماری ترفند لردن که ایستیه گوزی نوازش وره و یا خطای دیدینن کیچیکی بیوک گورسه ده و یا معماری بوروق و پیچ لرینده ستون ائلده نور مخفی لرین و انحنالارین و داهی هنر مدرن نین قواعیدینن بیزی گوزل گورماخا سوق وره ، خبر یوخدو...

بیر ائودی ساده و مستقیم...ائله مربع و مستطیل  ...بیر ایستی کوچه نین ایچینده که هله ده همسایا اوردا معنا سی وار...آدمی تانیب تانیمیب سلام ورجاخ و گوله جاخ...بیر کوچه که شکوفه لی آقاج لاری ،  مهربانلیق نان اییلیب رد اولان لارا کولگه سین تعارف ائلییر...

داها چوخ دان دی کی یادیمنان چیخمیشدی توپراغ نه جور اله گلر و نه حیسی اینتیقال وئرر...یادیمنان چیخمیشدی حیط ده قدم وئیر ماخ نه قدر لیذت بخشیدی و نه قدر آقاج نان گوجاخلاشماخ حیاته وصل ائلین...بو  امروت (گلابی)  آقاجی گومان الیرم انجیر دن سونرا، ایکی مینجی طبیعت دوستوم اولا...

آخ که ذهنیمنن آتمیشدیم...چوخداندی...ملامت ائلمییز منی که اینتیظار یوخدی آسانسور هجومون دا ، ائوین انحنا و هالوژن لرین وسوسه سین دا...شهرین خلوت و سویوخ منطقه سی نین  ساکینی اولاندا داهی بو اجزا و بو حس لرینن غریبه قالام...

ناهار وقتی میز ده ن گوز اوتدوخ و یئره سفره سالیب هامی بیر بیرمیزین کنارینده اوتدوق و یادیمیزا سالدوخ که آیریلمی شوغ...

بوگون من تازا بیر یاشایشی حیس ائلدیم......پیلاک سگیز ائوینده...!!!

             

+ آنا دیلیم دی ترکی...اما چوخ باشارمارام...سئورم ولی مسلط دییرم.پس اینتیظاریم وار کی ایشکالی یازمیش اولام...

+یادداشتی برای سنتوری . کلیک کنید.

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:57 توسط مها |