
دستم را گذاشته ام روی زنگ در خانه و رها نمی کنم.لابد شهناز خانه نیست! عمه خانوم هم تا بشنود صبر ایوب لازم است.
بی خیال نمی شوم.یک ساعت فرصت دارم تا جلسه ی عصرم.به دلم افتاده بیایم اینجا...دلم نه سینما رفتن می خواهد نه روی نیمکت نشستن و نه قدم زدن.
این حجمه های همیشگی سرد را نمی خواهد.دلم هوس کرده با عمه خانوم ۸۰ ساله چایی بخورم.توی آن مبل های کهنه فرو بروم و قرمز لاکی های فرش ها را نگاه کنم.
دلم برای آن پیش دستی های گلدار روی دیوار تنگ شده است.برای صدای سنگین آونگ ساعت ، برای قاب عکس های کوچک و بزرگ چیده شده روی میز...
دلم رجوع می خواهد!!!
دستم را گذاشته ام روی زنگ و رها نمی کنم.دلم می خواهد درست سر اذان کنار آن پنجره ی بزرگ باشم و آفتاب را وقتی لای شاخه های درخت گیلاس به دام می افتد تماشا کنم.آن صف های گلدان های شمعدانی را ساعت ها محو بمانم و مو های پیچیده در هم را لبخند بزنم.
دلم برای صحبت های قدیمی و تکراری عمه خانوم تنگ شده است.برای هن هن هایش وقتی می خواهد خم شود و ظرف توت خشک ها را تعارفم کند و باز همان قصه هایی را تعریف کند که روزگاری این خانه از صدای آدم ها و بچه ها پر بود و حالا سالهاست سالی یکبار عیدها آدمها ساکت می آیند و شیرینی هایشان را که خورند زود می روند تا خوشحالی هایشان در کهنگی این خانه به هدر نرود!!!
برای وقتی که عمه خانوم برای دهمین بار بین حرفهایش بپرسد تو دختر کدوم بودی؟!!
چند قدم می روم عقب تر و پنجره ها را نگاه می کنم.نوری نیست.لابد شهناز رفته خرید و عمه خانوم نمی شنود.
سهم من...
این کوچه ها خیلی پیچ در پیچ اند.نمی دانم به کدام مقصد می رسانند.این کوچه های خلوت با عمه هایی که صدای زنگ در را نمی شوند و در خانه های بوی نا گرفته شان از تنهایی می نالند.و آدم های تنهاتری که در این کوچه ها سرگردانند و کسی نیست که صدای زنگ در را بشنود و بگذارد میهمانشان شوند.
داستان غم ناکی است این کوچه هایی که پیچ در پیچ اند!!!

مرد در خانه را که گشود، باد سرد اول صبح خود را توی صورتش کوباند.آب به چشمش دوید و قدمی به عقب برداشت.لحظه ای ایستاد و بعد دوباره در را تا آخر باز کرد و کوچه را تا انتها نگاهی انداخت.
گویا چیزی به یاد آورد چون دست به تیر چراغ برق وسط کوچه گرفت و سر را به سمتی خم کرد.معلوم بود فکری همین اول صبح اذیت اش می کرد.
مرد حسرت صبح های آکنده از توکل و تنفس و طعم چای شیرین ها را به انضمام لبخند و صبح به خیر ها بار دیگر مرور کرد و اینک از نداشتن آن لذت های ساده و همیشگی بر خود لرزید و تلخی وحشتناکی قلبش را فرا گرفت.
سخت و سنگین ایستاد و یقه ی کتش را صاف کرد و براه افتاد و تکرار کرد: هیچ چیز به اندازه ی تحقیر به قلب یک مرد نزدیک نیست.
باد موهای خاکستری و کوتاهش را به بازی گرفته بود و این درحالی بود که مرد ، سعی داشت از خودش تصویر همان موهای شانه خورده ی جلوی آینه را داشته باشد.
باز در انتهای کوچه ایستاد و خانه اش را نگاهی کرد و بعد آن پنجره را و آهی کشید و سر تکان داد و خم کوچه را رد کرد.
مرد از آن فاصله تشخیص نداد که پرده ی توری پنجره تکانی خورد و دستان سرد دخترکی بروی قلبی بی تاب حلقه شد و واژه ی " پدر"را نبض زد!
چایی روی میز صبحانه بی اندازه سرد شده بود و دخترک اندیشید زیر کتری را دوباره روشن کند یا نه....
آفتاب داغ و خسته ی دیروز، امروز صبح با خمیازه بالا آمد.آرام تر.
پنج شنبه ها دوست داشتنی است! نه فکر کنید آخر هفته است و تعطیلی ما را خوش آید! اتفاقا پنج شنبه ها، دیرتر از همه ی روزها خانه می رسم.اما این روز، یک امیدواری و حس معنوی و لذت بخشی دارد که یادآوری اش هر لحظه سرخوش ات می کند.
شب همان شب است!مهم نیست که میهمانی باشد یا نه! درست به سیاهی همیشگی اش ! می آید و پوست کشیده اش را بر شهر می گستراند.فردا که دکتر احمدی نژاد برود، روزهایمان نیز عادی خواهند شد و روغن کاری ها* چند وقتی دوام خواهند داشت و باز چرخ دنده ی کاری مسئولین به جر و جر همیشگی شان باز خواهد گشت! آری، چراغ های رابطه خاموش اند!!!

* به نقل از خبرگزاری زورنا
روزانه نویسی یکی از تمرین هایی است که برای نوشتن آنرا پیشنهاد می دهند.از لای همین روزمره ها، اگر دقیق باشی و تیزبین، میشود نطفه ی مقالات و داستان های زیادی را بیرون کشید.گو اینکه مرور این روزمره ها در گذر ایام شیرین و آموزنده است.
فضای مجازی و خصوصاً وبلاگ، بستر مناسبی برای این طور نوشته ها را ایجاد نکرده است. با اینکه مشهود است چنین نوشته هایی مخاطبان زیادتری دارد.اما قصد من بحث و بررسی خوب و بد بودن روزانه نویسی در وبلاگ نیست.
تصمیم گرفته ام برای سه روزی که شهرم میزبان رئیس جمهور است روزانه نویسی کنم.روزانه هایی که متاثر از این حضور است.در ضمن این موقعیت می تواند محک و تجربه ای نو برایم در وبلاگ نویسی باشد.
تا چه پیش آید...
چهار شنبه ها، همیشه برایم روز مطبوعی بوده است.بعد از ظهرهایش هیچ کلاس و کار معینی ندارم و تنها فرصتم در طول هفته است تا کار دلخواهم را انجام دهم.برای همین از صبح اش انتظار عصر را می کشم.

مهم نیست که پرزیدنت احمدی نژاد را دوست داری یا نه،
با عملکردش حال کرده ای یا به عکس...بهرحال میهمان حبیب خداست و شهر برای پذیرش این میهمان در تب و تاب...

تمام میشود.روز خاص تمام میشود.فردا، شهر با آرامش بیشتری آبستن اتفاقات جدید است.دارم فکر می کنم امشب رئیس جمهور ساعت چند خواهد خوابید؟!


نگاهی به ساعتم می اندازم و روی صندلی سرخ جابه جا می شوم.قول داده ام به خودم که نپرسم از چه طریقی! حتی قول داده ام که ذهن ام مثل همیشه خوش بینی نکند و اینجوری دنیای رئالش را سراسر گل و بلبل و سنبل نبیند.
این آرم کوچک و قرمزی که داده اند و زده ام روی برگردان یقه ی پالتویم حس عجیبی دارد. انگار توی لحظه هزار بار ازش پخش می شود: دست می دهی باهاش؟ روبوسی چی؟
ما عادت به مدعی بودن داریم.باور کنید! خب HIV مثبت است که مثبت است؟ بابا آدم است! آدم!
اینجا بخش عفونی بیمارستان است و من برای یک تحقیقی رد یک ایدزی را گرفته ام و تا 5 دقیقه ی دیگر با او قرار دارم.البته خود او نمی داند و من از طریق دکترش مطلع شده ام که خواهد آمد.می دانید که هرچه قدر هم خوب و منطقی و صمیمانه نشان بدهی، ایدزی ها به همین راحتی راجع به بیماری شان حرف نمی زنند.
خوب می دانم چرا.چون قبل از اینکه فکر کنند بیمارند به آنها اینجوری فهمانده اند که مجرمند! آنهم از نوع خیلی ناجورش!
اصلا می دانید چیست؟ نقل او نیست! نقل ایدز او نیست! نقل من است! نقل ایدز نداشتن من است!
بیایید جور دیگری تصور کنیم.اگر من یک ایدزی بودم چه؟
دیدید؟ آدم گیر می کند! آدم نمی خواهد اصلا فکرش را بکند.
فکر ما می تواند مدام بپرسد چرا:"چرا ایدز گرفته؟ چه کار کرده که ایدز گرفته؟" و بعد پرونده اش را ایکی ثانیه بپیچد: "خب اگه کمی مقید بود این افتضاح رو به بار نمی آورد! خود کرده را تدبیر نیست که! و ..."
بگذارید بگویم که فکر ما هم بیمار است.فکر ما بدجوری هم بیمار است.بیماری بدتر از اینکه من نمی خواهم بپذیرم منتظر یک آدم معمولی هستم نه یک دزد یا تبهکار یا فاسق و یا ...؟!!! دختری که به هر دلیل HIV مثبت است و حالا مثل من ، مثل شما و مثل هر دختر دیگری دلش می خواهد معمولی زندگی کند و از این ته مانده رویاهای نسلمان گاهی لذت ببرد؟
ما نه فقط حق زندگی که حق همین رویاها را هم از او گرفته ایم.گرفته ایم که 5 دقیقه ی تمام است دارم با خودم کلنجار می روم که دست بدهم و روبوسی کنم یا نه! که من ، خوب یاد گرفته ام ایدز تنها از طریق خون و فرآورده های خونی منتقل می شود نه از راه دیگری اما ...!
چرا من منتظر یک دختر با شال جیغ بنفش ام و پالتویی بی اندازه تنگ؟
شاید همین دختری که دارد با مقنعه ی سرمه ای و ساده از روبرو می آید "طاهره" باشد؟ هان؟
پی نوشت ها:
+ قرار بود ننویسم تا اگر روزی نوشتم خوب بنویسم.اینبار اما این دغدغه نگذاشت تا بر سر حرفم بمانم.
+ فصل هیوا ی عزیز به خاطر تمام آن دقایقی که گفتی و من شنیدم ممنونم.مدتها بود از هیچ شنیدنی چنین سرشار نشده بودم.