صد آیه و به هر آیه ای چندین عبارت.چقدر
می شود ترا صدا زد و عشق ورزید و تو باز هم همه ی اینها نباشی و در اوج
بدرخشی.باز دست نخورده چون ستاره ای در آسمان بی نهایت دور باشی حال آنکه
کنار گوشم زمزمه کنی مرا بخوان...مرا به نام بخوان.می خوانم صد بار و صدها
بار و هیچ باری نه یک عبارت و نشانه.
این یک رسم کوچک عاشقانه است که صدا بزنی
و هیچ برای گفتن نداشته باشی.صدا بزنی برای اینکه ترنم نام اش دلت را
بلرزاند.صدایت زدم و در هر بار دلم لرزید.لرزید که چگونه عصیانت کرده ام و
تو اینگونه مرا رام خود کرده ای؟ چگونه قید و بند شکسته ام و اینگونه اسیر
توام؟ چگونه با اینکه برای توام، با تو نبوده ام؟ این، اشک، نمی آورد؟
حالا بعد از یک معاشقه طولانی، حالا که دلداده ات گشته ام باز مرا به دنیا می فرستی و امرم می کنی به زیستن؟ چگونه بعد از مفارقت با تو رفیق دیگری شوم؟ موانست ترا کجای دلم پنهان کنم که انس دیگران سرخورده ام نکند؟ اگر قرار بر این بود چرا آنهمه دلبری کردی؟ چرا جان مرده ام را حیات بخشیدی؟ چرا روح زخمی ام را التیام دادی؟ چرا سائل ات را رد نکردی؟ چرا به دلش بذر امید پاشیدی؟ فریاد اضطرارش را تنها تو شنیدی؟ چرا اسرارش را تو دانستی؟ چرا تو فهمیدی اش؟ چرا مجنون اش نخواندی؟ چرا برای عصیان سیلی اش نزدی؟ چرا به آغوشش کشیدی و اشکشش را ستردی و بر پیشانی اش بوسه زدی؟ آی.آی.
آی که عیب ام پوشاندی و حسن ام نمایاندی
حالا من چه کنم؟ اینقدر بودن تو خوب بود که بدی کوچک همیشگی دنیا زیادی تو
چشم می زند.یادم رفت.یادم رفت از تو بپرسم رسم زیستن را.
کمی، کمی مدارا، مهلت ام دهید خلایق خدا...

باید بروم از سوپر شیر بخرم.به سرم می زند کمی بچگی کنم.از تمام روش هایی که به ذهنم می رسد همین قابل تر است که پله های در ورودی تا پیاده روی مقابل در را جفت پا بپرم.دامن مانتویم را با دست هام می گیرم و می پرم.شب است و به حساب من نباید کسی این اطراف باشد ولی احتمالات من همیشه درست از آب درنمی آید.درست مقابل چهره ی پسری یکهویی فرود آمده ام.
.
با ورود به عصر جدیدی از پیشرفت و دنیای مدرن، تغییر قالب زندگی در جهتی اتفاق افتاد که توجه به ظواهر بر سایر جلوه ها پیشی گرفت.گویا همه در سربالایی دستیابی به ایده آل ها، از تمام آن تنها تصویرسازی و پوسته اش را انتخاب کردند.برنامه های زندگی شان را برای این منظور تنظیم کردند.کم کم رقابت سختی آغاز شد.مصرف جای تولید و تکرار جای خلاقیت را گرفت.تلاش و تکاپو بالا گرفت اما آنچه در این میان از یاد رفت دلیل این تلاش و تکاپو بود.ارزش ها و اصالت ها در بیراهه ی خاکستری "توهمی از حقیقت" ، بیرنگ شد.انتظارات و توقعات بیهوده با شتاب غیرقابل وصفی جای نیازهای اساسی بشر را گرفت و بدین گونه، تصویر زننده ای از زندگی خلق شد که هر روز سخت تر می شد به آن نزدیک شد.آدم ها مجبور شدند تعریف خودشان از خوب بودن و لذت بردن و در آرامش بودن را عوض کنند تا در کابوسی که هر روز بیشتر سنگینی می کرد ، کم نیاورند.کافی نبود.حالا دیگر باید خودشان هم ظاهرسازی می کردند.اینبار نوبت خود انسان بود تا پوسته ای مصنوعی برای خود بسازد و درون خود بی خیال و شادش جا بگیرد که در غیر اینصورت فشار ناگزیر زندگی او را از پا می انداخت و از دایره اجتماع به کناری وانهاده می شد.آگاهی لای صفحات کتاب ها جا ماند و زیر خروارها خاک،پنهان شد تا با وجدان آسوده تری با اوضاع جاری روبرو شود.
اینطوری حقیقت زیر پوست شهر پنهان گشت و حال همه خوب شد،اما هیچ کس، هیچ کس باور نکرد...
.