
۳ الي ۶ آذر ماه ۱۳۸۸ در فرهنگسراي خاقاني تبريز (واقع در پارك خاقاني، جنب مسجد كبود)
نمايشگاهي از دست ساخته هاي دانشجويان پیام نور و هنرمندان و عکاسان آزاد جهت حمايت از كودكان سرطاني برپا خواهد شد.
( درآمد عايده از فروش دست ساخته ها، صرفا صرف كودكان سرطاني تبريز خواهد شد)
+ گاهی چنین حرکت هایی نبض ایستاده زندگی را به جریان می اندازد.حضور شما دوست عزیز،چیزی بیش از یک دیدار معمولی ایست.اجتماعی بودن را،وظیفه بدانیم.
+ برای یک مدت نامعلومی روز دلتنگی کرکره اش را پایین می کشد.بدیهی ایست موفق به سر زدن و خواندن نظرات دوستان نخواهم بود.
تا نسوزم
تا نسوزانم
تا مبادا بی هوا خاموش...
پس چگونه بی امان روشن نگه دارم
سال های سال
این پر آتش را در کف دستم
تا بدانم همچنان هستم؟...
( قیصر امین پور)
آرام در یخچال را باز می کنم و پنیر خامه ای ها را توی قفسه می چینم.دست می کنم توی جیب های کوچک کتم و چای کیسه ای ها را داخل قوطی اش بر می گردانم.ساعت از دو نصفه شب هم گذشته است.از پشت در آشپزخانه چراغ تراس را روشن می کنم و روی نک پا بلند می شوم تا برگ های های چسبی دیوار حیاط را ببینم.بببینم که چقدر سرخ شده اند.یادم بیاید که پاییز است.یادم بیاید که قبلش، تابستان بود و حیاط و درخت ها و برگ های چسبی دیوار حسابی سبز بودند.حیاط بود و درخت گیلاس کوچکش.گیلاس هایی که قسمت گنجشک ها بود.هر روز صبح، بعد از اینکه خورده نان های پای باغچه کنار پنجره را نوک بزنند، خورده نان هایی که مادر برایشان ریز ریز کرده بود، می نشستند روی درخت گیلاس و کافی بود تا بی هوا وارد تراس شوی و محکم دو دستت را بهم بکوبی.آنوقت یک دسته گنجشک از روی درخت کوچک...پاییز است.
دست می گیرم به قاب در اتاقش.درش باز است.شاید همین است که وسوسه ام می کند داخل بروم.توی تاریکی متوجه نمی شوم خواب است یا چشمانش را بسته.دست می کشم روی موج های پرده اش.اگر بیدار باشد به همین صدای نرم هم بر می گردد.آنوقت شاید بتوانم سکوت بیش از بیست سال صمیمیت خواهرانه را بشکنم و ازش بخواهم که بگذارد شب را کنارش باشم.بگذارد تا ترس بزرگی که تاریکی شب بر وجودم چنگ انداخته را توی بغلش فراموش کنم.تا یکهویی متنفر نشوم از خانه ای که در عرض چند دقیقه هویت ام را به پای چند رج بافتنی که هیچ وقت نشد و نخواستم که ببافم،از دست بدهم.دلم می خواهد سختی موهوم فردای نیامده را باهاش بگویم.جلوتر نمی روم...پاییز است.
نمی دانم چه سماجت ابلهانه ای مجبورم می کند همین امشب وسایلم را برگردانم سرجایش.ساک دستی خالی را گذاشته ام کنار تخت ام و خزیده ام زیر پتو.تسبیح بدست گرفته ام و یا مونسی عند وحشتی را یکریز تکرار می کنم.فردا فصل جدیدی در راه است.زمستانی که دوستش ندارم.زمستانی که برف چون پرده ی سفیدی روی تمام برگ های سرخ شده درخت های حیاط و روی تمام خاطره ها و رابطه ها خواهد نشست.خوابم نمی گیرد.هرچند می دانم خواب خواهم دید توی جنگل بزرگ و سبزی می دوم.درختانی که هنوز سبزند و باران پاییزی از روی شاخه ها قصد خیس کردنم را دارد.
بله.پاییز است...هنوز.

امروز من چتر نداشتم.هیچ جا هم قدم تند نکردم.زیر سایبانی هم نخزیدم.
توقفی نبود...
زیر باران بودن، سهم من از هوای این زندگیست.
عادت کرده ام...
آخر،
باران
در درون آدمیست که می بارد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
- - - - - -
پا نوشت/
دایی آمده دنبالمان.کنارم ایستاده.بیرون دایره شلوغی آدم هاییم.انگشت اشاره اش را می گیرد روی گونه ام زیر قطره اشکی که نشده قورتش بدهم.می گوید دختر این آب چیه؟ نکنه اونجا چشمت تیر خورده سوراخ شده؟ می گویم دایی ظرفم سر ریز شده.می گویم هیچ نمی دانستم در چه بهشتی بودم.چقدر دلتنگی اینجا را کردم.حیف.حالا یکباره دیدم اینجا زندگی مثل همیشه خاکستری رنگ آغوشش را برای بلعیدنم باز کرده.هیچ کدام اینها را به دایی نمی گویم.فقط سعی می کنم بخندم.چمدانم را پشت سرم می کشم و در صندوق عقب ماشین دایی را باز می کنم.